توی اتاقم نشسته بودم و مشغول پاسخ دادن به نامه های صندوق ارتباط با مشاور بودم هیچ نوبتی در آن ساعت برای مشاوره حضوری نداشتم و تصمیم گرفته بودم به نامه ها پاسخ بدهم ناگهان کسی در زد تعجب کردم با خودم گفتم حتما از دفتر با من کار دارند و به احترام همکارانم به جای دعوت از کسی که پشت در بود به داخل اتاق ،خودم در را گشودم ولی یک دانش آموز را پشت در دیدم که قبلا او را ندیده بودم با چشمانش التماس می کرد تا کسی منو اینجا ندیده بذار بیام تو و من بی اختیار راه را برایش باز کردم خیلی بی تعارف آمد و روی صندلی روبروی میز من نشست من هم روبرویش نشستم و سر صحبت را با مهمان جوان و ناخوانده ام باز کردم : سلام دخترم خوبی؟
اما او به جای جواب به من گفت : شما بچه دارین ؟ بعد خودش جواب داد آره خودم دیدم که آوردینشون به مدرسه و من با لبخندی حرفش را تایید کردم و گفتم خوب؟
گفت دوستشون دارین ؟ گفتم معلومه که دوستشون دارم همه ی مامان و باباها بچه هاشونو دوست دارن اما منظورت از این سوالها چیه دخترم؟اما او هنوز هم خیال نداشت دست از سوال کردن بردارد پرسید : اگه یه روزی بفهمین که بچه ی شما درست خلاف اونی که شما می خواین بار اومده و عمل می کنه چه حالی می شین ؟
گفتم فکر کنم جواب اینو هم مثل اونای دیگه می دونی اما نمی خوای واضح تر برام حرف بزنی؟
به چهره ی جوانش نگاه کردم او دختر ریز نقش و ظریف اندامی بود احساس کردم در چهره اش نسبت به این جمله ی آخرم مقاومت ایجاد شد و سوالم را عوض کردم گفتم راستی من هنوز اسمتو نمی دونم چهره اش بی تفاوت شد و گفت مگه فرقی هم می کنه ؟ شما فکر کنین اسمم نسرینه اگه می خواستم اسممو بدونین که یواشکی نمی اومدم اینجا
گفتم باشه هر جور راحتی ،همون نسرین خوبه( و از این پس هم همین نام را برای او استفاده خواهم کرد )
فهمیدم از آن جوانهایی است که خیلی زود در مقابل آدم جبهه می گیرد و سوالات بیشتر من او را عصبی کرده و فراری می دهد بعد گفتم اصلا نسرین جان من از الان فقط گوش می کنم تو حتما حرفهایی برای گفتن داری که اینجایی
لبخندی روی لبانش نقش بست انگار از این که از اسم ساختگی اش استقبال کرده بودم و کنجکاوی نکرده بودم خوشحال بود اما سکوت من دوباره او را به خود آورد خودم را سرگرم مطالعه ی یک نامه کردم تا بتواند خودش را جمع و جور کند و او گفت باشه خانوم می گم چی شده اما اگه بخواین مثل مامانم منو نصیحت کنین و دخترای فامیل و همسایه رو برام مثال بزنین میرم و دیگه پشت سرمم نگاه نمی کنم
با لبخندی به او اطمینان دادم که کمکش خواهم کرد و گفتم می تونی امتحان کنی دخترم و دوباره سکوت کردم
واو بعد از یک سکوت عمیق شروع به صحبت کرد
راستش خانوم من تو یک خانواده ی مذهبی بزرگ شدم خانواده ی ما و بخصوص مادرم به عبادت و حجاب و دین خیلی اهمیت می دن و ما رو هم همین طور بار آوردن من یادم نمی یاد حتی یک بار هم بدون چادر تا در خونمون اومده باشم چه برسه به خیابون اما خانم فکرشو بکنین یک دختر از یه همچین خانواده ای عاشق یک پسر بشه اونم تو خیابون و دور از چشم خانواده و زد زیر گریه .........
برای این که این احساس گناه را در او کم کنم گفتم خوب اتفاقیه که افتاده دخترم نگران نباش با هم راهی پیدا می کنیم حتی اگه تو بخوای من با مامانت صحبت می کنم یا نه شاید هم با کمک هم این موضوع رو حل کردیم گفت نه خانوم مامانم نه، اون منو می کشه
گفتم باشه به مامانت نمی گم نگران نباش اگه می شه برام بگو کی و چطور با این پسر آشنا شدی ؟
گفت خانوم یک روز که منتظر تاکسی بودم جلوی پام ترمز زد یک تاکسی سه رنگ داشت اما من بعد ها فهمیدم که تاکسی مشهد بوده مسیرمو گفتم و او اشاره کرد که سوار شو منم سوار شدم چند قدم آن طرف تر دو جوان ایستاده بودند و مسیرشان با من یکی بود اما او رد شد و سوارشون نکرد ترسیدم گفتم آقا نگه دارید من پیاده می شم گفت نترسید خانوم من قصد بدی ندارم درست یک ماهه که شما رو زیر نظر دارم و می دونم چقدر نجیب هستید باور کنید من قصد خیر دارم من سرم را بالا کردم و برای اولین بار چشمان او را داخل آینه دیدم اما خانوم به جای این که بیشتر بترسم آروم گرفتم انگار یک عمره که اونو می شناسم خلاصه دردسرتون ندم کم کم عاشقش شدم و روزهای زیادی می اومد و با هم داخل شهر می گشتیم و صحبت می کردیم و هر روز بیشتر عاشق هم می شدیم به خدا خانوم عشق ما یک عشق پاکه
دلهره ی عجیبی مرا فرا گرفته بود با خودم می گفتم چطور این دختر معصوم به یک جوان که بین نیشابور و مشهد رفت و آمد می کند و هیچ کس را در نیشابور ندارد اعتماد می کند
گفتم : دخترم چقدر این پسر رو می شناسی ؟ یعنی اگه یک مدت نیاد سراغت و دلت براش تنگ بشه می تونی بری خونشونو تو مشهد پیدا کنی ؟
سرش را بالا کرد و گفت خانوم ما وقتی همو می بینیم اونقدر حرف داریم که از خونه و این چیزا یادمون می ره گفتم مطمئنی که اونم همین طوره ؟
گفت بله خانوم اون از شدت عشق داره دیوونه می شه
در دلم غوغایی به پا بود حالتی از بهت و نگرانی به خاطر معصومیت این دختر های پاک و بی گناه که با تمام احساسشان در وادی (به اصطلاح عشق) پا می گذارند فهمیدم که فعلا جایی برای نصیحت باقی نمانده گفتم ببین نسرین جان تو اون پسرو خیلی دوست داری و آرزو داری باهاش ازدواج کنی درسته ؟ گفت بله خانوم آرزومه گفتم یادته دلیل عشق اولیه ی اون به تو چی بود ؟ گفت بله خانوم نجابتم
گفتم عزیزم مطمئنی که اون هنوزم تو رو یک دختر نجیب می دونه ؟ گفت معلومه خانوم ما عاشق همیم و می خوایم ازدواج کنیم
گفتم یک دختر نجیب می ره تو ماشین یه پسر و باهاش می ره گردش ؟مدتی به سکوت گذشت وبعد گفت ما فقط با هم حرف می زنیم فقط همین گفتم فعلا فقط حرف می زنید چون اون اینطور می خواد اما اگه یه روز شیطون اونقدر عشق تو رو به رخش بکشه و احساس اونو اسیر خودش کنه که پا بذاره روی گاز و بره سمت مشهد تو چه کار می تونی بکنی گفت خانوم امکان نداره اون این کارو بکنه و عشقمونو آلوده کنه !!!!!!داشتم از سادگی این دختر معصوم دیوانه می شدم ولی خودم را کنترل کردم و گفتم اون بله اما شیطون چی دخترم ؟
گفت خوب خودمو پرت می کنم بیرون گفتم اگه دزد گیر ماشینش مجهز به قفل مرکزی باشه چی؟ لحظه ای سکوت کرد حالتی از ترس و نگرانی صورتش را فرا گرفت اما نمی خواست عشقش را به محاکمه بکشد و جوابی هم برای حرف های من پیدا نمی کرد فهمیدم که به هدف خود رسیده ام ترس لازم در او ایجاد شده و برای پیشگیری از فرار او و ادامه ی بحث گفتم البته شاید اینجوری بشه خدا رو شکر تا حالا که ثابت کرده یک عاشق واقعیه اما یک قول به من بده سعی کن عشق اونو در اولین فرصت امتحان کنی دخترم به من اعتماد کن من می خوام شماها زودتر به هدفتون برسید و کلی با او صحبت کردم تا بالاخره قول داد که دیگر سوار ماشین آن پسر نشود و به او بگوید که با خانواده اش رسما به خواستگاری بیایند امااو از این کار می ترسید می گفت خانواده ام منو می کشند گفتم راضی کردن خانواده ات با من خلاصه حدود 70 دقیقه با او صحبت کردم و او راضی شد که با آن پسر برای خواستگاری صحبت کند و برای 3 روز بعد به خواسته ی خودش برایش یک جلسه ی حضوری یادداشت کردم تا دوباره با هم صحبت کنیم تصمیم داشتم در اولین فرصت او را راضی کنم که با خانواده اش صحبت کنم چون خطر زیادی او را تهدید می کرد
روز بعد به دفتر دبیرستان رفته بودم و با همکاران سرگرم صحبت بودیم یکی از کلاسها ورزش داشتند ناگهان یکی از دانش آموزان آن کلاس به دفتر آمد و به من گفت یک نفر توی حیاط مدرسه با شما کار دارد گفتم خوب بگو بیان دفتر گفت نه گفتن شما بیاین بیرون با خودم گفتم شاید یکی از اولیاء دانش آموزان است که می خواهد به صورت محرمانه در باره ی مشکل دخترش با من صحبت کند از دفتر بیرون رفتم دیدم که یک پسر جوان توی حیاط ایستاده دانش آموزی که دنبالم آمده بود گفت خانوم ایشون هستند با خودم گفتم حتما برادر دانش آموزان است به طرفش رفتم و سلام کردم گفت شما خانم .... هستید ؟گفتم بله بفرمایید گفت چرا اینقدر روی مخ دخترای مردم راه می رید و برای همه یک جور نسخه می نویسین تعجب کردم و گفتم شما ؟ گفت :من فرشید هستم دوست نسرین و اومدم بگم به خاطر این که به شما یکی ثابت بشه که همه بد نیستن به نسرین بگید تا عید به من فرصت بده نامردم اگه نیام خواستگاری گفتم آقا اگه واقعا اونو دوست می داشتید هیچ وقت راضی نمی شدید با آبروی اون و خانواده ی متدین و خوشنام اون بازی کنید می دونید اگه کسی از آشناهاشون نسرین رو تو ماشین شما ببینه چه بلایی سرش می یاد سرش را پایین انداخت و گفت ما الان عزاداریم و خانوادم نمی تونن بیان خواستگاری و در میان بهت و تعجب من راهش را کشید و از مدرسه بیرون رفت و من فهمیدم که نسرین تمام حرفهای من و خودش را برای این پسر گفته بود و متوجه شدم که این پسر خیلی کار کشته تر از آن است که من فکرش را می کردم و بهانه ی عزاداری را برای جلب بیشتر اعتماد نسرین و غرق کردن بیشتر اوآورده است بیشتر نگران نسرین شدم و تصمیم گرفتم که نسرین را متقاعد کنم تا این مسئله را به خانواده اش بگوید روز بعد نسرین درست سر موعد مقرر به اتاقم آمد و چهره ی پیروزمند او نشان می داد که حرف های پسر را باور کرده بود من هم برای این که بتوانم او را راضی کنم که با خانواده اش صحبت کنم چیزی در این باره نگفتم نسرین گفت خانوم دیدین چقدر با بقیه ی پسرا فرق می کنه خودش گفت اومده با شما حرف زده گفتم آره برای خواستگاری راضیه اما دخترم خانواده ی تو هم باید بدونن لا اقل اجازه بده با مامانت صحبت کنم و کلی برایش گفتم که من می دونم باید چه جوری این حرف را به مادرش بگویم که هیچ مشکلی برای او به وجود نیاید و یا در راه عشق باید سختی هم بکشد و از این حرفهای کلیشه ای ....بالاخره نسرین راضی شد و قرار شد که فردای آن روز من به مامانش زنگ بزنم و از او بخواهم که به مدرسه بیاید
فردای آن روز من به مادرش زنگ زدم و از او خواستم که به مدرسه بیاید و وقتی نگرانی را در صدایش احساس کردم به او اطمینان دادم که موضوع خاصی نیست و در باره ی دروس نسرین می خواهم با او صحبت کنم اما او خیلی زود خودش را به مدرسه رساند و معلوم بود که حرفهای مرا باور نکرده است وقتی که در اتاقم را زد و وارد شد از این که خواسته بودم بیاید لحظه ای پشیمان شدم او زن فوق العاده با وقار و محجبه ای بود با صورتی رنج کشیده اما مهربان
بعد از سلام و احوال پرسی روبروی من نشست و گفت خانوم تو رو خدا بگید چی شده نسرین کار بدی کرده ؟ شیطونی کرده ؟ گفتم نه خانم نگران نباشید و شروع کردم به تعریف از نسرین و حجب و حیا و خصوصیاتی که در نسرین یافته بودم و این که هر کسی امکان دارد اشتباه کند و ............خلاصه کلی مقدمه چینی کردم و از این که می دیدم آن زن منتظر است که من شیطنت نسرین در مدرسه را برایش بگویم و اصلا حتی فکرش را هم نمی کرد که نسرین چنین کاری کرده باشد دلم برایش می سوخت ولی بالاخره برایش توضیح دادم که دخترش در معرض خطر قرار دارد و باید بیشتر روی او وقت بگذارد آن وقت فهمید که مسئله مربوط به مدرسه نیست ولی خوشبختانه تا حدودی آمادگی شنیدن را پیدا کرده بود و من از فرصت استفاده کردم و موضوع را با او در میان گذاشتم صورت زن بیچاره سفید و رنگ پریده شده بود به طوری که برایش آب قند درست کردم او فقط زیر لب زمزمه می کرد میکشمش خانوم جون این بچه اینجوری جواب محبتهای ما رو داده ؟ من موهام تو جلسات قرآن و روضه و ... سفید شده باید دخترم اینجوری باشه ؟فقط می کشمش و باز کلی با او صحبت کردم که دختر شما به خاطر تربیت و تعالیم شما توانسته این ارتباط را پاک نگه دارد و پسر هم قصد خواستگاری دارد اما او می گفت ما اصلا این جور جوونی که توی خیابون به دخترمون اظهار عشق کنه رو لایق نمی دونیم و....اما بعد از صحبت های من که هر گونه برخورد اشتباه شما نسرین رو بیشتر داغون می کنه و در این لحظه اون فقط به شما نیاز داره و شما باید خلائی که در زندگی دخترتون بوده و باعث شده به طرف اون پسر کشیده بشه را کاملا پر کنید و .......
خوشبختانه او زن عاقل و فهمیده ای بود و خیلی خوب توانست دخترش را به سوی خود جذب کرده و او را از اشتباهی که مرتکب شده آگاه کند چند روز بعد نسرین را در سالن دبیرستان دیدم گفتم چه خبرا دخترم ؟گفت خانوم اگه می دونستم مامانم این قدر منو درک می کنه خیلی زودتر از اینا خودم باهاش صحبت می کردم
مادر نسرین چند هفته بعد با من تماس گرفت و گفت نسرین به زودی با یک پسر متدین ازدواج می کند و کاملا فرشید را فراموش کرده است و من خیلی خوشحال شدم و برای نسرین آرزوی خوشبختی کردم
یکی دو سال بعد از آن نسرین را توی اتوبوس دیدم در حالی که یک نوزاد زیبا روی زانویش بود گفتم نسرین چه نوه ی نازی داشتم و خودم خبر نداشتم و از اوضاع و احوالش پرسیدم خنده ی زیبایی کرد و گفت خانوم نمی دونید چقدر خوشبخت هستم و یک موی همسرم را با صد تا مثل فرشیدعوض نمی کنم همیشه با خودم می گم من با چه عقلی می خواستم با اون پسر ازدواج کنم حالا می فهمم که همه ی حرفهای آن پسر برای فریب من بوده وقتی از اون دور شدم فهمیدم که چیزی که بین ما بوده عشق نبوده ما فقط نقش عاشقها رو بازی می کردیم من حالا عشق واقعی رو تو زندگی خودم و با همسرم پیدا کردم خوشحالم که درد دلم را به شما و بعد به مادرم گفتم و از اون خطر جدی نجات پیدا کردم اگه شما دو نفر نبودید الان معلوم نبود من کجا بودم
با این حرفها و دیدن چهره معصوم آن نوزاد خدا را شکر کردم که به من کمک کرد که وسیله ای باشم که توسط من یک دختر معصوم را از یک زندگی نکبت بار که در انتظارش بود نجات پیدا کند
|
+| نوشته شده توسط
فرانک خجسته طاهری در جمعه بیست و نهم تیر 1386
|