تبليغاتX
قلمدان های مرصع
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند روبه صفتان زشتخو را نکشند
 نامت که می برند

سلام این شعر را که برای مولایم حضرت امام حسین (ع) گفته ام تقدیمتان می کنم  البته همانطور که بارها گفته ام من شاعر نیستم فقط عاشقم امیدوارم کم و کاستی هایش را به کرامت خودببخشید و با نظرات ارزنده ی خود راهنمایم باشید :

نامت که می برند لبم تشنه می شود

یاد لب تشنه به دل دشنه می شود

نامت که می برند دلم مست و عاشق است

شاید که نام تو حک بر شقایق است

نامت چگونه است  مولای بی سران؟

کامیزه ایست زخون و رشیدی بی کران

سالار عاشقان تو کجا آرمیده ای

باز آ که  بخت ما به محرم تنیده ای

هر واقعه که رقم می خورد برای ما

یادی است ز علقمه و دشت کربلا

هر طفل  غنوده به گهواره و پتوی گرم

یادی  ز شیرخواره و تیر و گلوی نرم

هر نوعروس شاد که کند خنده ای به ناز

یادی ز حجله ی  خونین و جانگداز 

هر دست که بَرَد آب گوارا به سوی لب

یادی ز دست بریده و مشک تهی  و تب

هر دختری که نشسته کنار پدر به ناز

یادی  ز چار ساله و قدح و چشم نیمه باز

هر خواهری که کند گرد برادرش طواف

یادی  ز بانو و داغ و اسیری و انعطاف

خون خدایی و چکیدی از آسمان

اما چه حیف که پریدی به بی کران

کوفه هنوز مانده دو چشمش به راه تو

ماند بر دلش حسرت یک نیم نگاه تو 

تشنه است علقمه به وصال لبان تو

شرمنده کربلا ز دل مهربان تو

روز دهم ز ماه محرم اَلحرام

داغی است به سینه ی تاریخ تا مدام

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در دوشنبه شانزدهم دی 1387  |
 به بهانه ي غدير
 

هر غدير دلهايمان علي گونه به سوي آسمان اوج مي گيرد و شيعه ي علي بودن همچون تاج افتخاري بر تاركمان مي درخشد اما آيا علي را شناخته ایم آیا علی فقط با غدير و با رمضان معنا دارد يا تاريخ با عليمعنا می گیرد ؟

اصلا يادمان هست كه علي را در كدامين گوشه تاريخ تنها گذاشته ایم ؟

وجود مقدس حضرت امیرالمومنین علی (ع) حجیم تر از آن است که در باور زمان و مکان بگنجداین واقعیت را از زبان مقدس و مبارک خودشان در نهج البلاغه می شنویم، ایشان در فاصله ضربت خوردن تا شهادت یعنی در فاصله چهل و چهار یا چهل و پنج ساعت آخر زندگیشان فرموده اند(خطبه صد و چهل و هفتم): غدا ترون ایامی و یکشف لکم عن سرائری ؛ فردا مرا خواهید شناخت و اسرار من برای شما کشف خواهد شد. این مطلب با عظمت را حتی مسیحیان، مخصوصاً دانشمندان معروفشان بیان کرده اند مانند جبران خلیل جبران، میکائیل نعیمه، جرج جرداق مسیحی.
    آنها با اینکه مسیحی هستند از شیفتگان واقعی مولا می باشند. جبران خلیل جبران می گوید: من نمی دانم چه راز و سری است که افرادی پیش از زمان خودشان به دنیا آمده اند مولا علی(ع) از همان افرادی است که آن مردم جاهل قدر و منزلتش را ندانستند، علی(ع) برای زمان خودش خیلی زیاد بود و کلاً در هر زمان علی (ع) برای زمان خودش خیلی زیاد است

آری ِ او که  تك مصرع  زيباي  بشريت بود كه هيچ كس نتوانست مصرع دومي براي او بياورد   به  بهانه ي غدير چند بيتي براي مولايم گفته ام كه تقديمتان مي كنم هر چند كه پاي ملخي است به درگاه سليماني مولا:

تو تك سوار جاده ي عشقي خدا مي داند

نشان به آن نشان كه نياورد دگر مثالت را

بيا بگو كجا مردانگي گم شد

بگو كه تا پر كنم از گل دهانت را

زمان ما   مملو جور است يا مولا

بيا بكوب به فرق زمان ذوالفقارت را

زمان ما چون تويي طلب دارد

بيا مپوش  رخ و بنماي جمالت را

تو چون حديث مفصل بخواندي از حرفم

درنگ نكن بيفروز شمع بيت مالت را

تنور داغ هوا سوخته هستي  ما را

بدم درون تنور دل بانك اذانت را

به چاه ناله نكن از زمانه ي بي رحم

نعوذ بالله نسوزد استخوانت را 

اگر كه زود نيايي امير مومن ها

هراس ز روزي كه نيابي  دگر مومنانت را

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387  |
 تولد دخترم
سلام دوستان

ببخشيددير آپديت كردم اين مدتي كه نبودم سرگرم مراقبت از اولين نوه كوچولوي نازم كه روز جمعه ۱۵ اذر ماه قدم كوچولوي خودش رو به اين دنيا گذاشت بودم عكس دختر نازم رو بالاي صفحه سمت چپ گذاشتم نمي دونيد اين كوچولو چقدر دنياي ما رو زيباتر كرده براش عمر طولاني و سرشار از سعادت طلب مي كنم

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387  |
 يادي از شقايق
سلام عزيزان

شرمنده كه مدتي است وبلاگ رو آپديت نكردم مي دونيد چرا؟

حالا براتون مي گم

هيچ وقت يك بوستان پر از شقايقو ديدين وقتي نگاه مي كني يك مخمل سبز كم رنگ و زيبا رو مي بيني كه پر از خال هاي قرمزه اونجا همه ي شقايق ها باهم يك تابلوي زيبا رو به وجود مي يارن  كمتر كسي مي ره   يكي يكي اونا رو تماشا كنه و غرق زيباييشون بشه شايد مي ترسه اگه بره پيش يكيشون دل نازك بقيه بشكنه  حالا فكر كنيد  يك باغچه  باشه پر از سبزه و اون وسط فقط يك شقايق روييده باشه اونم از اون عاشق ترين هاو زيباترين هاش  اونوقت اون شقايق به تنهايي واسه اون مي شه يه منظره ؛ يه چشم انداز ؛يه اميد و لحظه لحظه هاي خاطرات شيرين يك زندگي  .........

هر روز ميره پيشش باهاش حرف مي زنه محو زيباييهاش مي شه باخنده هاش مي خنده  و با گريه هاش دق مي كنه خلاصه  تموم دلخوشي اون مي شه اون شقايق زيبا و خنده هاي آسمونيش .....

حالا فكر كنين يك باد سرد و لجوج بياد و اون شقايق زيبا رو پر پر كنه اين يعني تو يه لحظه آسمون آبي بشه رنگ غروب و تازه غروبم بره و يك شب بي ستاره جاشو بگيره ديگه اون آدم ............

بله   من همونم كه شقايقمو باد سرد زمستون پرپر كرده  و شدم سرگردون اون لبخنداي زيباش ديگه خودمو  تو بوستان زندگيم گم كردم ديگه شدم يه قاصدك كه به بوستانها سر مي كشه شايد شقايقش اونجا باشه اما ته دلش قرص نيست مي دونه كه گلبرگهاي شقايقشو حالا دستاي بادهاي بهشت نوازش مي كنن و ...........

برام دعا كنيد تا بتونم با غم شقايقم كنار بيام

به ياد بود دايي و شايد بهتر باشد كه بگويم برادر عزيزم مهندس محمد احمدي كه ۲۳ اسفند ماه ۸۶ با رفتنش آسمان دلم را ابري كرد

پدرم عليرضا خجسته طاهري اشعار زيبايي دربيان عظمت غم ما در  فقدان اين عزيز سروده اند كه در پست هاي بعدي  مشاهده خواهيد كرد

 

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  |
 حجم اضطراب
سلام دوستان با یک شعر از خودم وبلاگ رو آپدیت می کنم امیدوارم مورد پسند واقع شود

حجمی ز اضطراب برایم رقم زدی

بی رحم  شدی بر آرامش دلم قلم زدی

گفتم بیا ..، تو آمدی..، اما دریغ

وقتی که آمدی به دل رنگ عدم زدی

بیهودگی چه زود دامن تو را  گرفت

آن روز ها که لاف منم منم زدی

رنگ دلت سیاه بود چهره ات کبود

لختی  به چهره ات رنگ صنم زدی

من خرمنی ز مهربه سینه نهادم و تو

آتش شدی و شعله بر خرمنم زدی

اسمت بلا و دلت جای کینه هاست

حالا نمان  ،برو که عطش بر تنم زدی

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در جمعه هجدهم آبان 1386  |
 شعبانیه
آخرین جمعه ی ماه شعبان است و دلها در این شب زیبا به ریسمان خداوند و لطف بیکرانش چنگ زده اند و هر یک خواسته ای از بارگاه ملکوتی او دارند :

عاقلان سربلندی حق را می طلبند و نابودی باطل را چون می دانند در بساط باطل عقل جایگاهی ندارد

دنیا پرستان مال و زر و  زیور می طلبند زیرا  می دانند تنها مایه ی سربلندی آنها مالهایشان هستند و بی مال مانند چارپای بی پالانند

عاشقان محبوب را می طلبند چون می دانند چهره ی دلربای او جلوه ای از لطف پروردگار است و با عشق او به عشق باری تعالی خواهند رسید

عابدان در تار و پود سجاده شان  و تمام زوایای جهان هستی خدا را می جویند و با او راز و نیاز می کنند و از او م خواهند که به دینش جلایی دیگر بخشد و مولود پاک این ماه زیبا را سالم نگه دارد

و من از خدا می خواهم که تمامی خوبان را برای عزیزانشان سالم نگه دارد و خوبان مرا هم همچون گوهرانی در صدف در پناه خود حفظ کند و روز به روز کودک لبخند را بیشتر با لبان آنها آشنا کند

 

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در جمعه شانزدهم شهریور 1386  |
 او آمده است
 از روزي که خودم را شناختم و گوشه ي چادر مادر تکيه گاه امن ترس من از هياهو و سر و صداي خيابان بود که تنها در آرامش مجلس مولودي تو آن تکيه گاه را رها مي کردم و دل به امواج زيباي نجواي((مهدي بيا ))ي مهمانهاي مجلست مي سپردم فهميدم که تو يک عزيز دست نيافتني هستي ولي يک روز خواهي آمد   
....اما نيامدي

ياد گرفتم که چادر مادر را نگيرم از خيابان نترسم

....اما نيامدي  

 چادرم تکيه گاه طفلي شد

.....اما نيامدي ....

طفلم ديگر از خيابان نمي ترسد

..... اما نيامدي .....

حالا مي فهمم که تو نرفته بودي که بيايي ما پيش تو نمانديم و بي وفا بوديم 


 حالا فرياد مي زنم مهدي جان به سويت باز مي گردم به پايت مي افتم

فرش چشم؛ دل و زبانم را  از نيرنگ پاک مي کنم تا بر آن قدم بگذاري

اما روی ماهت را از ما دریغ نکن

((ميلاد مهدي موعود پيشاپيش مبارک باد))

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در پنجشنبه یکم شهریور 1386  |
 نیایش
و اینم یک شعر که سال ۱۳۸۱ گفتم:

به نعبد که رسیدم دلم هوایی شد

و نستعین کلید گنج آشنایی شد

بیا صراط مستقیم عشق به من بنما

بیا که خال لبت چراغ رهنمایی شد

منه مرا به جمع عاشقان مغضوبت

که دل به مسلخ عشق تو فدایی شد

تو گنج کلبه ی حقیر من هستی

که فاقد این گنج عرش کبریایی شد

 

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386  |
 فراق
 

این شعر را در شهریور ماه سال ۱۳۸۰ گفته ام:

فراق تو شوکران من است٬ می نوشم

مگر که درد عشق تو شود فراموشم

تو رفتی و درد دلم حدیث مردم شد

منی که تا ابد هم ٬ز عشق تو مدهوشم

تو رفتی و عشقم دچار مرگ مغزی شد

چه بی سبب برای زنده ماندن او می کوشم

چو یاد تو با من است این جسم نفس دارد

همیشه با منی اگر چه تهی است آغوشم

هزار نفر نیاز به پیوند قلب دارند

ولی دگرباره از این جام نمی نوشم

به پای عشق تو کی می شود پیدا

به جز تو جامه ی عشق کسی نمی پوشم

چو آمدی به به مزارم سرت بر آن بگذار

ببین که بوی عشق تو می دهد مزار خاموشم

 

 

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386  |
 خدا را فراموش نکن
گاه دلت بی خود و بی جهت بهانه می گیرد و اشکت در انتظار تلنگری برای فرود آمدن است دلت بهانه می گیرد اما نمی دانی برای چه؟ حیران می مانی و به تکاپو می افتی  و در تمام زوایای  زندگیت  به دنبال دلیل آن می گردی اما هر چه بیشتر می جویی کمتر می یابی ندایی تو را نهیب می زند :

 گم شده ی تو در درون توست کافی است لختی به خانه ی دلت سری بزنی

  بی تاب می شوی دریچه های دلت را می گشایی و به آن سرک می کشی .... دریغا که آنجا را تاریک مطلق می یابی خدایا چه بر سر دلم آمده ؟وجدان پاسخ می دهد : زنگارهای گناهانت زیبایی خدا را در خانه دلت محو کرده است و نور خدا در صندوق خانه ی دلت زندانی شده است در جستجوی کلید بر می آیی اما کجاست؟ با خود نجوا می کنی :خدای من کجا بیابمت ؟تو گفتی از رگ گردن هم به من نزدیک تری .گفتی ادعونی استجب لکم اکنون می خوانمت پس اجابت کن مرا ؟ کجا بیابمت محبوب گمشده ی من ؟ وجدان می گوید :

 کافی است که دستمال لطیف دعا را برداری و بر زوایای دلت بکشی و اشک را مهلت دهی تا بریزد و زنگار ها را از دلت فرو شوید وخدا را فریاد بزنی ......

او که گمشده ی دل غمگین توست..... نازش را بکشی و خود شیرینی کنی برایش شیرین زبانی کنی همچون طفلی در برابر مادر و بدان که او عاشقانه گوش خواهد داد او همیشه منتظر بازگشت تو بوده است تو عزیزدردانه ی او هستی در بین مخلوقاتش و با هر قدم که به سویش برمی داری ده ها قدم به سوی تو می آید  آنقدر بخوانش تا با لبخندی زیبا تو را نوازش کند و دوباره به خانه ی دلت قدم بگذارد  اکنون وقت آن رسیده که  او را در بالاترین مقام دلت بنشانی و  روحی تازه کنی آن گاه خواهی دید که تا دورترین زوایای  دلت صاف و شفاف می شود و با دل زیبا   دنیا  را دوباره زیبا و دوست داشتنی خواهی دید

 این بار قبل از خروج از کلبه ی دل بر سر در آن بنگار ((هرگز خدا را فراموش نکن ))

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در پنجشنبه هفتم تیر 1386  |
 مرغ عاشق
زیاد اهل شعر گفتن نیستم و اصول آن را هم زیاد نمی دانم اما این شعر  که شاید بیشتر یک دل نوشته باشد تا شعر را حدود دو سال قبل برای دل خودم گفتم حالا اینجا می نویسم شاید ارزش  یک بار خواندن را داشته باشد اسم این شعر را ((مرغ عاشق )) گذاشته ام :

دخترک خوشگل من عزيز جون مادري

بيا پيشم تو مي دوني که از همه عزيزتري

سرت رو رو زانوهاي خسته ی مادرت بذار

 عزيز جون من تويي بيا منو تنها نذار

مي خوام برات قصه بگم قصه ی دشت کربلا

مي خوام که عاشقت کنم بشي به درد مبتلا  

مي خوام تو رو سوار کنم روي بال فرشته ها   

 بيا بريم اونجایی که يک قدمه تا به خدا

بيا که از عشق و صفا مي خوام برات قصه بگم

بيا که از خون خدا مي خوام برات قصه بگم

بيا بريم به ساحل رود عظیم علقمه

بيا که امشب سينه ی مادر تو پر از غمه

بيا بريم به دشت خون دشت حسود کربلا

مهموناشو نذاش برن انداخت اونا رو تو بلا

بيا با من تا که بريم به اون خرابه ي غريب

کنار رود علقمه که توش نبود کين و فريب    

مي خوام برات قصه يک مرغک تنها رو بگم

قصه اون مرغکي که بيداره شبها رو بگم

مرغکي که هر جا مي رفت به هر کي چشماشو مي دوخت

زخم يه سنگ پر بلا سينه يا بالشو مي سوخت

مرغک ما روزا پناهش گوشه خرابه بود

نصف شبا آواز مي خوند کارش همیشه لابه بود

مرغ شباهنگ يه شبي تا سرشو برد توي بال

يه آواي خوب و قشنگ بيرون آوردش ز خيال

اين مرغ معصوم و غريب يک دفه زد تو دل دشت

از خرابه بيرون اومد دنبال اون صدا مي گشت

يک دفه ديد تو دشت لخت يه شهر تازه روييده

شهري که اين مرغک ما تا حالا اونو نديده

ديد توي دشت نينوا هزار هزار خيمه به پا

سياهي شب نبود و نور پاشيده بود همه جا

مرغک ما پي صدا اون صداي بهشتي بود

دنبال اون نوايي که دل کوچيکش رو ربود

اون صداي خوب و رسا مرغو سوي خود مي کشيد

تا مرغه توي خيمه اي يک ماه تابوني رو ديد

اون ماه زيبا و قشنگ ايستاده بود رو به خدا

گريه و هي نجوا مي کرد مرغ ما شد يه مبتلا

مرغک ناز و بي گناه توي دلش کشيد يه آه

بدون هيچ ترس و ريا رفت و نشست جلوي ماه

اون ماه پاک و مهربون وقتي که مرغ ما رو ديد

آروم گرفت لحظه اي و دس ز مناجاتش کشيد

غم تو دل مرغه يهو جوونه زد دلش تپيد

يواشکي خودش رو از جلوي ماه عقب کشيد

منتظر زخم يه سنگ يا ناسزا ز خشم ماه

اما نبود از کينه ها هيچ نشوني تو چشم ماه

مرغ با نگاش به او مي گفت اي ماه زيبا و نجيب

تو کجا اين خيمه کجا ميون اين دشت غريب

حيفه که تو اينجا باشي آسمونه لايق تو

تو باید اون بالا باشي ابرا مي شن عاشق تو

ماه قشنگ دستي کشيد رو سر اون مرغ غريب

مرغه ديگه پروا نداشت ديگه رها شد از فريب

مرغک ما چشماشو بست توي دلش گفت به خدا

اين لحظه کاش تموم نشه ماهو ز من نکن جدا

مرغه دلش آروم گرفت به آرومي چشماشو بست

اما ز بیرون صدایی خواب قشنگش رو شکست

مرغه تا چشماشو وا کرد و جلوی خيمه رو ديد

باز دوباره دلش تپيد اونجا يه ماهه ديگه ديد

اين مه زيبا و قشنگ اومد جلو خم شد و گفت

آقا حسين اذن ورود خنده اي رو لبش شکفت

ماه سفید وقتي شنيد صداي اون ماه قشنگ

نگا هي عاشقونه کرد  به اون يل ميدون جنگ

گفت به او عباس من برادر مهربونم

ياور من برادرم عزيزترين همزبونم

برو به ياورام بگو همه بيان پيش حسين

بيان و حرفاي منو گوش بکنن نور دو عين!

وقتي همه حلقه زدن دور حسين فاطمه

ديدن که غم تو چشماشه غصه داره يه عالمه

 رو به اونا ايستاد و گفت دقيقه هاي آخره

هيچکي از اين ميدون جنگ جونشو در نمي بره

هر کي مي خواد يارم باشه امشبو اينجا بمونه

اگه پشيمونه کسي تو تاريکي بره خونه

مرغه توي دلش مي گفت اي ماه تابون و قشنگ

کي تو رو تنها مي ذاره اونم توي ميدون جنگ

 اما فریب روزگار دوباره باز حیله شو کرد

دنیا نذاش بمونن و با خوبیا کینه شو کرد

ياران بي وفاي ماه وقتي که اينو شنيدن

شادي اومد تو چهرشون تو سياهي پر کشيدن  

مرغه پريد تو آسمون از اون بالا اونا رو ديد

باز دوباره دلش گرفت اشکاي چشماش مي چکيد

با دلی حیرون و غمین تو آسمونا می پرید

نمی دونس کجا بره چشاش به هر سو می دوید

يک دفه ديد کنار رود هزار تا خيمه ي قشنگ

بزرگ و زيبا بودن و اون به يه رنگ اين به يه رنگ

مرغه دلش هوايي شد به سوي اونها پر کشيد

اما ز رنگ عاشقی هيچ نشوني اونجا نديد

خیمه ی اونا اون دورا هر کدومی یه  رنگی بود   

زیر نگاه مرغمون پر از سیاه زنگی بود

اينجا چرا قرمز و زرد و قهوه اي سيا شدن

انگار همه رنگا ديگه ز اصل خود جدا  شدن

اينجا چرا خبری از ترانه هاي خوش نبود

همه مي خنديدن و رنگ خنده هاشونم کبود

عربده و داد مي زدن اون آدماي ديوونه

مستونه فرياد مي زدن حرامی های زمونه

مرغه که اون صداهاي کريه و ناجورو شنيد

غم تو دلش جوونه زد رفت توي يک خيمه تپيد

تو خيمه هيچ کسي نبود هيچ صدايي نمي شنيد

رفت يه گوشه پنا گرفت سر توي بال و پر کشيد

چشماشو بست تا که دلش برا یه لحظه جون گرفت

اما صدايي دوباره راحتي شو از اون گرفت

صدايي که ناله مي کرد برای او آشنا نبود

اين صداهه هر چي که بود صداي آدما نبود

برقي جهيد توي چشاش نگاهي افتاد به نگاش

مرغه گفتش کي هستي و چرا نشستی به تلاش

ناله و گريه هاي تو تو اين دل شب غريبه

نمي دونم امشب چرا هر چي مي بينم عجيبه

اون صداي ناله يهو بلند شد و داد مي کشيد

مي گفت نگو خونه دلم غصه تو اون لونه گزيد

شمشيرم و آدما مي سازن منو واسه جنگ

مي درونم سينه نامردما رو خيلي قشنگ

هميشه آرزوم بوده شمشير راه حق باشم

اما چرا حالا بايد اينهمه بي رمق باشم

مني که مي خوام بشینم تو سينه ي سياهيا  

فردا قراره بدرم يه قلب پاک و با صفا

داد مي زد و ناله مي کرد خداي خوب عالمين

کاشکی یه  گل می شدم وقتی  مي رم سوي حسين

قلب حسينه کلبه ي عشق و صفا و روشني

حيف که دل اون بشکافه با زخم تيغ آهني

باز يه دفه از تاريکي از يه گوشه صدا اومد

آهي که از يه سينه آشفته شد جدا اومد

تير بلا ها شده ام برای اکبرحسین

تير بلا ها شده ام گلوي اصغر حسین

گلوي نازکش بايد که شير مادر بنوشه

نه اينکه مادر بياد و ببينه که يه تير توشه

باز يه صداي تازه تر گفت که منم یه بی ثمر

مني که فردا می کنم هاشمی مه شق القمر

خنجري که تا اون زمان ساکت و کر نشسته بود

انگار ديگه ز ضجه و گريه و ناله خسته بود

اومد جلو فرياد کشید: همه تون آروم بگيرين

اگه به جاي من باشين ز غصه الان مي ميرين

بیچاره ی اینجا منم همه بگين من چه کنم؟

مني که فردا قراره سر يه ماهو بکنم

بعد چوبکي خشک و خموش که دل اون شکسته بود

اومد جلو حرف بزنه غم تو نگاش نشسته بود

گفت به اونا شماها که سر تا به پاتون آهنين

وقتي شما طاقت اين بي رحمي ها رو ندارين

به من بگين من چه کنم؟ اينجا منم يک اسيرم

مني که با جرقه اي دود مي شم و هوا ميرم

وقتي که مي زنن منو به لبهاي مهربونش

باز ماه نازنین ما مي خونه از آسمونش

دلم مي خواد ز شرم اون چشم سياهش بميرم

کاشکي مي شد امشبه من ز غصه آتيش بگيرم

همین فردا که سکينه گناهو از من مي دونه

چطور بگم سکينه جون چوبي قلب من خونه

وقتي که زينب مي بينه من مي زنم روي لباش

ولي حسين باز مي خونه خسته نمي شه اون صداش

چطور بگم زينب من رنگ منم از شماهاس

زمونه سبزي مو گرفت سرخي روبگذاشته به جاش

شمشيري از اون آخرا فرياد ناجوري کشيد

وقتي که حرف چوبه رو تو اون دل خيمه شنيد

کي گفته آهن محکمه قلب يه آهن بي غمه

قلب سیاه  آهنو داغی  آتش مرحمه

آتيش مي تونه بدي رو از دل آهن بگيره

آروم و نرم کنه اونو نذاره از غم بميره

ولي امان از دلاي سنگي اين آدم بدا

آدماي پست و بدي که مي ريزن خون خدا

چطور دلاشون طاقت اين همه دشمني داره

چرا مي خوان تير بلا رو سر خورشيد بباره

نرم نمي شه اون دلاشون از ناله هاي سکينه؟

مگه چشاي پست شون تنهايي شو نمي بينه؟

تا اين که يک شمشير شاد با خنده اي روي لباش

اومد به جمع رفقاپيچيد تو اون خيمه صداش

گفت که منم شمشير حر شمشير حر با وفا

حري که آرزوش بوده بشه تو راه حق فدا

فردا که اون شير ژيان مي شه به سوي حق روان

وقتي که ميرن رو سرش نامرداي پير و جوان

ميرم تو قلب دشمناش ريزم خوناشون رو به پاش

انقد ريزم خوناشونو تا حر من بشه فداش

مر غه شنيد صداشونو خنده و گريه هاشونو

اما ديگه تاب نداش بشنوه قصه هاشونو

دلک اون بازم گرفت سينه ش ز غم آواره شد

واسه ی اون ماه سفید دلش ز غمها پاره شد

چشاش مرگشو مي ديد نفسها با شماره شد

از ناله ها و قصه ها دلش هزارتا پاره شد

يهو به خود اومد که آه اون ماه تابونم کجاست

با اون چشای مهربون اون عزيز جونم کجاست

چرا کنون که ماه من اينجا داره يه خيمه گا

اینجا با ذلت بميرم تو خيمه ي پست اينا

سرش رو اون بالا گرفت حرفاشو می زد با خدا

فقط خدايا يه نفس ببينم اون چشم سيا

حسيني گفت و جون گرفت پر سوي آسمون گرفت

رفت اون بالا تو آسمون از ماه خود نشون گرفت

بغضه تو قلب آسمون ترکيد و رفت تا کهکشون

داد مي کشيد مرغک ما تو دل ابرا پريشون

دشمناي حسين زهرا ملعونا بگين به من                

من شوم و زشتم يا شما حرومیا بگين به من

مني که پاک و بي گناه دلم رو بخشيدم به ماه

چون که تو چشماش نديدم ذره اي از رنگ گناه

شما توي چشماي من شومي خود رو مي بينين

من شوم نيستم از حالا همه تون اينو بدونين

چشماي من آينه ي اون بد شگوني شماست

هر چي تو چشم من ديدين رنگ دروني شماست

مرغه همش آه مي کشيد تو آسمونا مي پريد

تا که جلوي خيمه اي یه دفه اون ماهشو ديد

دوباره عاشق شده بود تا که چش سياشو ديد

ولي ديگه نفس نداشت وقتي که اون آقاشو ديد

مرغه ديگه توون نداشت هيچ رمقي به جون نداشت

نفس ديگه سخت مي اومد سينه ازون نشون نداشت

اومد و افتاد رو پاهاش مي خواست بگه مي شه فداش

روي لباش يه خنده بود وقتي که بسه شد چشاش(پاییز ۱۳۸۴)

 

 

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در چهارشنبه ششم تیر 1386  |
 مادر بزرگ
 

چند روزی است که درگیر سالگرد درگذشت مادربزرگ عزیزم هستم .او که عزیز و دوست داشتنی بود و گلهای چادر نماز سفید و زیبایش از جنس گل همیشه بهار بودند و  سجاده اش برای من بوی خوش بهشت را به همراه داشت  زیرا او اولین معلم من در تقوا و صبوری و دین داری بود او که مهربانیش از جنس فرشتگان بود و مظلومیتش از جنس لاله و من چقدر دیر شناختمش روحش شاد

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در شنبه دوم تیر 1386  |
 دخت رسول با من سخن بگو

  فاطمه جان ناله های جانگداز تو در سوگ پدرسوزناک تر بود یا اندوه جگرسوز علی وقتی که بازوی کبود و صورت نیلی تو را شستشو می داد ؟

تقدس اشکهای شما که فرشتگان در آن غسل می کردند آیا هرگز در تاریخ تکرار گردید؟

در عجبم که چگونه تاب آوردند فرشتگان و  پرهایشان در عطش این اشکها نسوخت ؟

چگونه علی تاب آورد دوری رسول خدا و دخترش را در فاصله ای کوتاه از یکدیگر؟

علی پس از تو چه تنها ماند                                                                                                            

وقتی که  سر در دل چاه فرو می برد و درد دل باز می گفت و می گریست چقدر خلاء معصومیت  و وفای تو آزارش میداد؟

این چه دنیایی است که دختر رسول خدا  و راز آفرینش زن را  در خود تاب نیاورد؟

این چه دنیایی است که لیاقت قدمهای تورا نداشت؟

خوشا به حال فرشتگان که چه زیبا به استقبالت آمدند و تو را که گوهر گرانبهای رسولشان بودی چون صدفی در بر گرفتند 

خوشا به حال فرشتگان ..... 

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386
 
 
بالا