زیاد اهل شعر گفتن نیستم و اصول آن را هم زیاد نمی دانم اما این شعر که شاید بیشتر یک دل نوشته باشد تا شعر را حدود دو سال قبل برای دل خودم گفتم حالا اینجا می نویسم شاید ارزش یک بار خواندن را داشته باشد اسم این شعر را ((مرغ عاشق )) گذاشته ام :
دخترک خوشگل من عزيز جون مادري
بيا پيشم تو مي دوني که از همه عزيزتري
سرت رو رو زانوهاي خسته ی مادرت بذار
عزيز جون من تويي بيا منو تنها نذار
مي خوام برات قصه بگم قصه ی دشت کربلا
مي خوام که عاشقت کنم بشي به درد مبتلا
مي خوام تو رو سوار کنم روي بال فرشته ها
بيا بريم اونجایی که يک قدمه تا به خدا
بيا که از عشق و صفا مي خوام برات قصه بگم
بيا که از خون خدا مي خوام برات قصه بگم
بيا بريم به ساحل رود عظیم علقمه
بيا که امشب سينه ی مادر تو پر از غمه
بيا بريم به دشت خون دشت حسود کربلا
مهموناشو نذاش برن انداخت اونا رو تو بلا
بيا با من تا که بريم به اون خرابه ي غريب
کنار رود علقمه که توش نبود کين و فريب
مي خوام برات قصه يک مرغک تنها رو بگم
قصه اون مرغکي که بيداره شبها رو بگم
مرغکي که هر جا مي رفت به هر کي چشماشو مي دوخت
زخم يه سنگ پر بلا سينه يا بالشو مي سوخت
مرغک ما روزا پناهش گوشه خرابه بود
نصف شبا آواز مي خوند کارش همیشه لابه بود
مرغ شباهنگ يه شبي تا سرشو برد توي بال
يه آواي خوب و قشنگ بيرون آوردش ز خيال
اين مرغ معصوم و غريب يک دفه زد تو دل دشت
از خرابه بيرون اومد دنبال اون صدا مي گشت
يک دفه ديد تو دشت لخت يه شهر تازه روييده
شهري که اين مرغک ما تا حالا اونو نديده
ديد توي دشت نينوا هزار هزار خيمه به پا
سياهي شب نبود و نور پاشيده بود همه جا
مرغک ما پي صدا اون صداي بهشتي بود
دنبال اون نوايي که دل کوچيکش رو ربود
اون صداي خوب و رسا مرغو سوي خود مي کشيد
تا مرغه توي خيمه اي يک ماه تابوني رو ديد
اون ماه زيبا و قشنگ ايستاده بود رو به خدا
گريه و هي نجوا مي کرد مرغ ما شد يه مبتلا
مرغک ناز و بي گناه توي دلش کشيد يه آه
بدون هيچ ترس و ريا رفت و نشست جلوي ماه
اون ماه پاک و مهربون وقتي که مرغ ما رو ديد
آروم گرفت لحظه اي و دس ز مناجاتش کشيد
غم تو دل مرغه يهو جوونه زد دلش تپيد
يواشکي خودش رو از جلوي ماه عقب کشيد
منتظر زخم يه سنگ يا ناسزا ز خشم ماه
اما نبود از کينه ها هيچ نشوني تو چشم ماه
مرغ با نگاش به او مي گفت اي ماه زيبا و نجيب
تو کجا اين خيمه کجا ميون اين دشت غريب
حيفه که تو اينجا باشي آسمونه لايق تو
تو باید اون بالا باشي ابرا مي شن عاشق تو
ماه قشنگ دستي کشيد رو سر اون مرغ غريب
مرغه ديگه پروا نداشت ديگه رها شد از فريب
مرغک ما چشماشو بست توي دلش گفت به خدا
اين لحظه کاش تموم نشه ماهو ز من نکن جدا
مرغه دلش آروم گرفت به آرومي چشماشو بست
اما ز بیرون صدایی خواب قشنگش رو شکست
مرغه تا چشماشو وا کرد و جلوی خيمه رو ديد
باز دوباره دلش تپيد اونجا يه ماهه ديگه ديد
اين مه زيبا و قشنگ اومد جلو خم شد و گفت
آقا حسين اذن ورود خنده اي رو لبش شکفت
ماه سفید وقتي شنيد صداي اون ماه قشنگ
نگا هي عاشقونه کرد به اون يل ميدون جنگ
گفت به او عباس من برادر مهربونم
ياور من برادرم عزيزترين همزبونم
برو به ياورام بگو همه بيان پيش حسين
بيان و حرفاي منو گوش بکنن نور دو عين!
وقتي همه حلقه زدن دور حسين فاطمه
ديدن که غم تو چشماشه غصه داره يه عالمه
رو به اونا ايستاد و گفت دقيقه هاي آخره
هيچکي از اين ميدون جنگ جونشو در نمي بره
هر کي مي خواد يارم باشه امشبو اينجا بمونه
اگه پشيمونه کسي تو تاريکي بره خونه
مرغه توي دلش مي گفت اي ماه تابون و قشنگ
کي تو رو تنها مي ذاره اونم توي ميدون جنگ
اما فریب روزگار دوباره باز حیله شو کرد
دنیا نذاش بمونن و با خوبیا کینه شو کرد
ياران بي وفاي ماه وقتي که اينو شنيدن
شادي اومد تو چهرشون تو سياهي پر کشيدن
مرغه پريد تو آسمون از اون بالا اونا رو ديد
باز دوباره دلش گرفت اشکاي چشماش مي چکيد
با دلی حیرون و غمین تو آسمونا می پرید
نمی دونس کجا بره چشاش به هر سو می دوید
يک دفه ديد کنار رود هزار تا خيمه ي قشنگ
بزرگ و زيبا بودن و اون به يه رنگ اين به يه رنگ
مرغه دلش هوايي شد به سوي اونها پر کشيد
اما ز رنگ عاشقی هيچ نشوني اونجا نديد
خیمه ی اونا اون دورا هر کدومی یه رنگی بود
زیر نگاه مرغمون پر از سیاه زنگی بود
اينجا چرا قرمز و زرد و قهوه اي سيا شدن
انگار همه رنگا ديگه ز اصل خود جدا شدن
اينجا چرا خبری از ترانه هاي خوش نبود
همه مي خنديدن و رنگ خنده هاشونم کبود
عربده و داد مي زدن اون آدماي ديوونه
مستونه فرياد مي زدن حرامی های زمونه
مرغه که اون صداهاي کريه و ناجورو شنيد
غم تو دلش جوونه زد رفت توي يک خيمه تپيد
تو خيمه هيچ کسي نبود هيچ صدايي نمي شنيد
رفت يه گوشه پنا گرفت سر توي بال و پر کشيد
چشماشو بست تا که دلش برا یه لحظه جون گرفت
اما صدايي دوباره راحتي شو از اون گرفت
صدايي که ناله مي کرد برای او آشنا نبود
اين صداهه هر چي که بود صداي آدما نبود
برقي جهيد توي چشاش نگاهي افتاد به نگاش
مرغه گفتش کي هستي و چرا نشستی به تلاش
ناله و گريه هاي تو تو اين دل شب غريبه
نمي دونم امشب چرا هر چي مي بينم عجيبه
اون صداي ناله يهو بلند شد و داد مي کشيد
مي گفت نگو خونه دلم غصه تو اون لونه گزيد
شمشيرم و آدما مي سازن منو واسه جنگ
مي درونم سينه نامردما رو خيلي قشنگ
هميشه آرزوم بوده شمشير راه حق باشم
اما چرا حالا بايد اينهمه بي رمق باشم
مني که مي خوام بشینم تو سينه ي سياهيا
فردا قراره بدرم يه قلب پاک و با صفا
داد مي زد و ناله مي کرد خداي خوب عالمين
کاشکی یه گل می شدم وقتی مي رم سوي حسين
قلب حسينه کلبه ي عشق و صفا و روشني
حيف که دل اون بشکافه با زخم تيغ آهني
باز يه دفه از تاريکي از يه گوشه صدا اومد
آهي که از يه سينه آشفته شد جدا اومد
تير بلا ها شده ام برای اکبرحسین
تير بلا ها شده ام گلوي اصغر حسین
گلوي نازکش بايد که شير مادر بنوشه
نه اينکه مادر بياد و ببينه که يه تير توشه
باز يه صداي تازه تر گفت که منم یه بی ثمر
مني که فردا می کنم هاشمی مه شق القمر
خنجري که تا اون زمان ساکت و کر نشسته بود
انگار ديگه ز ضجه و گريه و ناله خسته بود
اومد جلو فرياد کشید: همه تون آروم بگيرين
اگه به جاي من باشين ز غصه الان مي ميرين
بیچاره ی اینجا منم همه بگين من چه کنم؟
مني که فردا قراره سر يه ماهو بکنم
بعد چوبکي خشک و خموش که دل اون شکسته بود
اومد جلو حرف بزنه غم تو نگاش نشسته بود
گفت به اونا شماها که سر تا به پاتون آهنين
وقتي شما طاقت اين بي رحمي ها رو ندارين
به من بگين من چه کنم؟ اينجا منم يک اسيرم
مني که با جرقه اي دود مي شم و هوا ميرم
وقتي که مي زنن منو به لبهاي مهربونش
باز ماه نازنین ما مي خونه از آسمونش
دلم مي خواد ز شرم اون چشم سياهش بميرم
کاشکي مي شد امشبه من ز غصه آتيش بگيرم
همین فردا که سکينه گناهو از من مي دونه
چطور بگم سکينه جون چوبي قلب من خونه
وقتي که زينب مي بينه من مي زنم روي لباش
ولي حسين باز مي خونه خسته نمي شه اون صداش
چطور بگم زينب من رنگ منم از شماهاس
زمونه سبزي مو گرفت سرخي روبگذاشته به جاش
شمشيري از اون آخرا فرياد ناجوري کشيد
وقتي که حرف چوبه رو تو اون دل خيمه شنيد
کي گفته آهن محکمه قلب يه آهن بي غمه
قلب سیاه آهنو داغی آتش مرحمه
آتيش مي تونه بدي رو از دل آهن بگيره
آروم و نرم کنه اونو نذاره از غم بميره
ولي امان از دلاي سنگي اين آدم بدا
آدماي پست و بدي که مي ريزن خون خدا
چطور دلاشون طاقت اين همه دشمني داره
چرا مي خوان تير بلا رو سر خورشيد بباره
نرم نمي شه اون دلاشون از ناله هاي سکينه؟
مگه چشاي پست شون تنهايي شو نمي بينه؟
تا اين که يک شمشير شاد با خنده اي روي لباش
اومد به جمع رفقاپيچيد تو اون خيمه صداش
گفت که منم شمشير حر شمشير حر با وفا
حري که آرزوش بوده بشه تو راه حق فدا
فردا که اون شير ژيان مي شه به سوي حق روان
وقتي که ميرن رو سرش نامرداي پير و جوان
ميرم تو قلب دشمناش ريزم خوناشون رو به پاش
انقد ريزم خوناشونو تا حر من بشه فداش
مر غه شنيد صداشونو خنده و گريه هاشونو
اما ديگه تاب نداش بشنوه قصه هاشونو
دلک اون بازم گرفت سينه ش ز غم آواره شد
واسه ی اون ماه سفید دلش ز غمها پاره شد
چشاش مرگشو مي ديد نفسها با شماره شد
از ناله ها و قصه ها دلش هزارتا پاره شد
يهو به خود اومد که آه اون ماه تابونم کجاست
با اون چشای مهربون اون عزيز جونم کجاست
چرا کنون که ماه من اينجا داره يه خيمه گا
اینجا با ذلت بميرم تو خيمه ي پست اينا
سرش رو اون بالا گرفت حرفاشو می زد با خدا
فقط خدايا يه نفس ببينم اون چشم سيا
حسيني گفت و جون گرفت پر سوي آسمون گرفت
رفت اون بالا تو آسمون از ماه خود نشون گرفت
بغضه تو قلب آسمون ترکيد و رفت تا کهکشون
داد مي کشيد مرغک ما تو دل ابرا پريشون
دشمناي حسين زهرا ملعونا بگين به من
من شوم و زشتم يا شما حرومیا بگين به من
مني که پاک و بي گناه دلم رو بخشيدم به ماه
چون که تو چشماش نديدم ذره اي از رنگ گناه
شما توي چشماي من شومي خود رو مي بينين
من شوم نيستم از حالا همه تون اينو بدونين
چشماي من آينه ي اون بد شگوني شماست
هر چي تو چشم من ديدين رنگ دروني شماست
مرغه همش آه مي کشيد تو آسمونا مي پريد
تا که جلوي خيمه اي یه دفه اون ماهشو ديد
دوباره عاشق شده بود تا که چش سياشو ديد
ولي ديگه نفس نداشت وقتي که اون آقاشو ديد
مرغه ديگه توون نداشت هيچ رمقي به جون نداشت
نفس ديگه سخت مي اومد سينه ازون نشون نداشت
اومد و افتاد رو پاهاش مي خواست بگه مي شه فداش
روي لباش يه خنده بود وقتي که بسه شد چشاش(پاییز ۱۳۸۴)