تبليغاتX
قلمدان های مرصع
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند روبه صفتان زشتخو را نکشند
 مرحوم علی نجفی
 اینهم شعری از همکار قدیمی ام که چند ماهی است در هوای شهرمن نفس نمی کشد و این تعجب ندارد چون همه می دانند خوبان برای رفتن عجول ترند:

 مادر بغض را با روسري اش زير گلو گره مي زند

و مدام جاروب مي کشد

بر خاطرات رفته

و خواهرم ازفرط لاغري پروانه اي غمگين مي شود

***

بقیه ی شعر مرحوم نجفی و دو  نمونه شعر و دل نوشته ی شاعران نیشابور در فقدان علی نجفی را در ادامه مطلب مشاهده کنید


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 خدابخش صفادل
و دو شعر زیبا از استاد صفادل :

هر پنج فصل پيرهن ات گرمسير بود

پرواز هر پرنده اي از اين مسير بود

 در سايه ي نگاه تو خورشيد مي شكفت

نسبت به چشم هاي تو دريا حقير بود

 مردي به آفتاب تو آمد كشان كشان

مردي كه عشق در نظرش زمهرير بود

 چيزي به جز هواي جواني به سر نداشت

در چشم هاي آينه هر چند پير بود

 افتاده بود روي دو زانو خداي من

شيري به چنگ ماده غزالي اسير بود

 باران گيسوان تو در ريزش مدام

بر شانه هاي بي رمق اش دل پذير بود

 مردي كه هيچ بهره اي از عاشقي نبرد

وقتي سراغ چشم تو امد كه دير بود

 اين ماجراي مرد زمين خورده ي تو بود

اين ماجراي چشمه ي آب و كوير بود

                                          خدابخش صفادل

شعر بعدی  استاد در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 علیرضا بدیع
اینهم شعری زیبا از علیرضا بدیع شاعر با استعداد شهر من نیشابوربا نام "در کلبه ای به نام اتاق عمل":

 

و عشق آمد و با شوق انتخابم کرد

مرا که شهر کر و کور ها جوابم کرد

سمند نقره نل اش را شبانه زین کردیم

گرفت دست مرا، پای در رکابم کرد

و عشق چشم مرا بست و مشت من وا شد

و عشق بود که وابسته ی نقابم کرد

مرا به جنگلی از وهم و نور و رؤیا برد

میان کلبه کمی ورد خواند و خوابم کرد

و عشق هیات دوشیزه ای اصیل گرفت

سپس به لهجه ی فیروزه ای خطابم کرد

کنار شهوت شومینه سفره ای گسترد

نشست پیشم و شرمنده ی شرابم کرد

دو تکه یخ ته هر استکان می انداخت

و عشق بر لبم آتش نهاد و آبم کرد

گرفت دست مرا در سماع بی خویشی

و چند سال گرفتار پیچ و تابم کرد

و عشق دختری از جنس شور بود و شراب

خمار بودم و با بوسه ای خرابم کرد

***

و عشق آمد و دستور داد: حاضر شو!

در این کویر نمان چشمه ای مسافر شو!

و عشق بغض مرا از نگاه خیسم خواند

گرفت زندگی ام را و گفت: شاعر شو!

 و عشق خواست که این گونه در به در باشم!

كه ابر باشم و يك عمر در سفر باشم!

 

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 نرگس كاظمي زاده
امروز يك شاعر جوان و بسيار با استعداد شهرم كه چندين مقام استاني و كشوري در رشته ي شعر كسب كرده است را به شما معرفي مي كنم او  در مقطع پيش دانشگاهي مشغول به تحصيل است و من مانند دختر خودم او را دوست دارم و به او افتخار مي كنم اين دختر مهربان و دوست داشتني خانم نرگس كاظمي زاده است . من وبلاگ ايشان را به نام ((سيندرلا)) لينك كردم كه پيشنهاد مي كنم حتما سري به اين وبلاگ زيبا و پر بار بزنيد و اين هم يك شعر زيبا از نرگس مهربانم :

                         یک بوم خط خطی دو سه طرح سیاه ومات   

                 پیوست عاشقانه ی ما هم به خاطرات

                 این روزها دوباره دلم تنگ می شود

                      این روزها دوباره غزل گفته ام برات 

                   از وزن شعرهای تو بیرون نمی زنم

                   مفعول و فاعلات و مفاعیل وفاعلات

                 ذهنم حیات خلوت افکار گرگ و میش

               روحم اسیر کشمکش ذهن بی ثبات

             شطرنج چشم های تو دل را تباه کرد

             اسب سفید کیش و شاه سیاه مات

   یک بوم خط خطی دو سه طرح سیاه و مات

            این اخرین نگاه به دنیاست:درد کات

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در جمعه ششم دی 1387  |
 بي بي سمانه رضايي

واينهم شعري زيبا از بي بي سمانه رضايي شاعره ي با استعدا شهرم كه روحش با طراوت صبح گاهان نيشابور خواهر دوقلو هستند وبلاگ زيباي اين شاعره ي باذوق را حتما لينك مي كنم لطفا سري بزنيد مطمئن باشيد با يك سبد احساس پذيراي شماست :

به بهانه‏ی تو...

تو وول میخــوری اینـجـا، کـنـار صــفحه چـت

کسی شبیه خودت هم نشسته آن ور خط

 کسی که فرق ندارد که چی؟ چگونه؟ کجا؟

کسی برای کمی حرف چرت و پرت، فقط،

 برای اینــکه نگیــرد دلـت از این دنیــا…

برای اینکه اگر رفت، خوب، فدای سرت…

 برای عمـر همیشــه بدون دوم شخص

برای این همه موصوف که بدون صفت…

 چه قــدر دیکتـه گفتنــد ایـن معلم‏ها

… و هرچه خوب نوشتیم، خط زدند! غلط!

 همه معلـم امــلا شــدند و زنگ حساب

کسی حساب نکرده، تو را، به چــه قیمت↓

 ازین معادله ها خط زدیم و باز جواب…!

به بی تو صفر شدن، آه، کرده‏ایم عادت!

 کجای قافیـه ها گم شدی؟ کجـای ردیف؟

که شعر خسته‏شد از بیت های بی‏برکت

 کسی بیـاید و پیـدا کند مـرا، مَــردُم!

شبیــه هیچ، نمی دانم از کدام جهت↓

 بـه روزگـار سپیـــدم دوبـاره برگـــردم؟

به سادگی، شب مهتاب، کوچه‏ی خلوت؟!

 که سالهاست تو در خود مرا قدم زده‏ای…

بـه قـدر فاصــله‏هایی که پرشـد از نکبـت

 چه قدر غرق شدم بی تو در سیاهی‏ها!

چه قدر داد کشیدی، تو با سکوت خودت!٭

 خدا که قهر نکرده، ببین! همین جاهاست!

عبـور مـی کنـد از راست، چپ، کنار، وسط!

 … و روزگار غریبی، که هی نمـی‏بیـند!

… و مردهای عجیبی، که تـف به این غیرت!

 … و زنــگ آخــر دنیـا، کـه باز انشـا بـود!

کسی هنوز نفهمیده، "علم" یا "ثروت"؟…

 □□□

 کسی نشسته دوباره، کنار صفحه‏ی چت

کسی که فرق ندارد، که "عشق" یا "شهوت"؟

 دروغ، راسـت؛ تهـوع، فریـب؛ استـفراغ…

قضا، قدر؛ که سرت گیج می رود… رخوت…

 error!؛ به مرگ، غریبانه قی‏شدن! ویروس!

... و ذهن بی تو مریضی، که می‏شود فرمت!!

 تو مانده‏ای و ستم‏های این زمانه‏ی زشت

تو مانده‏ای و تمـام کــلاس در حیـــرت

 تو مانده‏ای و غم اینکه باز گم شده‏است

شناسنامه‏ی عشقت به نام بی... هویت

 ٭  فلما نسوا ما ذُکروا به فتحنا علیهم أبواب کل شئ  حتی إذا فرحوا بما أوتوا أخذناهم بغتة فَإذا هم مبلسون ﴿سوره ی انعام آیه‏ی چهل و چهار﴾

 پس چون به آنها تذکر داده‏شد همه را فراموش نمودند، ما هم ابواب هر نعمت را بر آنها گشودیم تا با نعمت‏هایی که به آنها داده‏شد شادمان و مغرور شدند، پس ناگاه، آنها را (به کیفر اعمالشان) گرفتار کردیم که آنها خوار و نا‏امید گردیدند.

                                                                               فعلا يا حق

 

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در شنبه چهارم آبان 1387  |
 مادران باكره(استاد لگزيان)

امروز متوجه شدم كه استاد ابراهيم لگزيان شاعر گرانقدر نيشابور وبلاگ زيبايي به نام ((تقصير من نبود)) دارند كه من اين وبلاگ را لينك كردم و اينك شعري از اين وبلاگ:

 مادران باکره

 

آن شب که گیسوان تو رنگ حنا گرفت

آیینه در مقابل آیینه جا گرفت

 

انداختم به گردن آتش سه تار را

انگشت های مرد نوازنده پاگرفت

 

بیهوده سرزنش مکنیدم که دست او

دست خودم نبود ! که دست مرا گرفت

 

تا مادران باکره در خود رها شدند

آفت تمام مزرعه ها را فرا گرفت ...

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در شنبه چهارم آبان 1387  |
 مرتضي آخرتي

امروز وبلاگ همشهري با استعدادم آقاي مرتضي آخرتي رو پيدا كردم در ضمن وبلاگ زيباي اين شاعر جوان را با نام (انگشت ششم ) لينك كردم حتما سري بزنيد شعرهاي نغز ايشان حيف است كه درون گنجه ي وبلاگ خاك بخورند :

يكي با بخت خوابيده يكي با بخت ِ خوابيده

  يكي با بخت خوابيده يكي با بخت خوابيده

جهان خوابي است در بيخوابي چشم جهانديده

 يكي را حلقه در دست و يكي را دست در حلقه

كليد هر دري در قفل هر دردي نچرخيده

 يكي با عقل خوشنام و يكي با عشق بدنام است

به نام نامي آنكس كه ما را ننگ ناميده!

 تعادل در ترازوي كدامين دولتي اي عقل!

كه ناسنجيده مي گويي ولو سنجيده سنجيده!؟

 سرم از شرب سنگين و سبوي شيشه اي در دست

سرم را در سبو كن آه اي دُور نگرديده!

 تويي آن آفتابي گردن و من آن گل گيجي

كه سرگرداني اش را هيچ خورشيدي نفهميده

 تو آن بازيگر تردستي و من آن گل پوچي

كه او را هيچكس از هيچ دستي برنمي چيده

 من و تو با گناه عشق در جان هم افتاديم

گناهي كه خدا بخشيده آنرا و... نبخشيده

 من و تو همچنان تب كرده و بيمار ِ ِهم، هرچند

خدا داروي ما را هردو در يك نسخه پيچيده

  

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در شنبه چهارم آبان 1387  |
 معرفي وبلاگ استاد عباس كرخي
گويا امروز روز شانس من است به طور اتفاقي وبلاگ استاد عباس كرخي كه در پستهاي قبل ايشان را كامل معرفي كرده ام را ديدم نام اين وبلاگ پرنده ترين ماهي است كه  بلافاصله آن را لينك كردم حتما سري به اين وبلاگ پربار بزنيد  آخرين پست اين وبلاگ زيبا  كه متن و شعر استاد است رابرايتان ارمغان آورده ام :

باتسلیت ایام سوگواری بانوی آب وآینه باچندرباعی که تقدیم ساحت ایشان است مهمان لحظه های مهربانتان خواهم بود

بانام توبازاهل دل خواهم شد

درشعروشراب مشتعل خواهم شد

بايادتوجان تازه اي مي گيرم

يعني به بقيع متصل خواهم شد

 

 

تورفتي واشك مهربان بندآمد

خورشيدگرفت وآسمان بندآمد

باتوهمه جا طراوت وشادي بود

بي تو نفس فرشتگان بند آمد

 

 

من ماندم ودست هاي خسته بانو!

بادامني ازدل شكسته بانو!

برخيزوببين پشت سرت مي ريزد

اندوه بهاردسته دسته بانو!

 

 

درشعروشراب جاري ام كن بانو!

سرشارگل بهاري ام كن بانو!

وقتي زقلندران جدامي مانم

لطفي كن وبازياري ام كن بانو!

 

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در سه شنبه یکم مرداد 1387  |
 شعري زيبا از استاد لگزيان

و اينك شعري از آقای محمد ابراهيم لگزيان 

طرحي كه شعربي خبرازمن كشيده بود

تشريح بي بديل خطوط خميده بود

تاشاعرانه تربه خودم خيره تر شوم

درمن هزار چشم نهان آفريده بود

پلكي به سمت آينه رفتم دلش گرفت

اونيزباتمام شما هم عقيده بود

روزي كه باتبربه سراغ توآمدم

رنگ ازرخ تمام خدايان پريده بود

پاي ستاره لنگ خداخسته ماه گيج

خورشيد درمقابل من قدكشيده بود

ديگرچه جاي شعروشكايت كه باغبان

اين سيب رابراي من ازشاخه چيده بود

من هاج وواج وخيره به تكراريك گناه

انگارهرچه بود به پايان رسيده بود

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در سه شنبه یکم مرداد 1387  |
 معرفي وبلاگ بانوان شاعر نيشابوري
اخيرا وبلاگ زيبايي از انجمن شعر بانوان نيشابور به من معرفي شده كه يك شعر زيبا از خانم مهتاب يغما را از اين وبلاگ تقديمتان مي كنم البته من اين وبلاگ را لينك كرده ام كه اگر مايل بوديد با بانوان غزل سراي شهر من آشنا شويد  سري بزنيد :

من زنده نيستم به تمام دليل ها

بيهود اند نذر و دعا و دخيل ها

من مرده ام بروي سر و چشم گردنم

هي خاك پشت خاك بريزيد بيل ها!

فرياد ميزني كه مرا …دوست …ناگهان

گم ميشود صداي تو در قال و قيل ها

دستت نميرسد به بهاري كه هك شده ست

روزي بروي قامت سرد فسيل ها

موساي چشم هاي مرا را آب برده است

هي زل نزن به چشم عزادار نيل ها

تو اولين ستاره دنباله دار و من

نسلي كه منقرض شده در بين ايل ها

بايد پياده راهي هندوستان شويم

يادي نمي كنند از اين خطه فيل ها

 

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در سه شنبه یکم مرداد 1387  |
 شعر حبسیه های یک ماهی از علیرضا بدیع

حبسيه‌هاي يك ماهي
تور بر سينه سراب نشست،
 لرزه بر آبشار نور افتاد
پير مردي سوار بر قايق،
 باز دريا دلش به شور افتاد
آمد و تور نخ‌نمايش را
 باز همسايه كرد با امواج
قهرمان هميشه دريا-
حوريه- آخرش به تور افتاد
او كه هر روز با رفيقانش
 بال در بال موج مي‌رقصيد
آه! تصنيف موج يادش رفت
از رفيقان خويش دور افتاد
ماهي سرخ و كوچك دريا
 رفت و ديگر كسي نديد او را
روزي از روزهاي باراني
 توي تنگابه‌ي بلور افتاد

شانزده سال بعد از آن قصه
 با تمام وجود حس كردم
من همان ماهي‌ام كه چندي پيش
دل به  دريا زد و به تور افتاد

عليرضا بديع

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در سه شنبه یکم مرداد 1387  |
  دگرباره علیرضا بدیع
اخیرابه صورت پی در پی و با فاصله های زمانی کوتاه شاهد افتخار آفرینی های شاعر جوان شهرمان آقای علیرضا بدیع بودیم و ضمن تشکر از این جوان با استعداد یک شعر زیبا از وبلاگ ایشان به آدرسhttp://www.baharandam.blogfa.com/ برایتان به ارمغان آورده ام:

آورده است چشم سیاهت یقین به من

هم آفرین به چشم تو هم آفرین به من

من ناگزیر سوختنم  چون که زل زده ست

خورشید تیزچشم تو با ذره بین به من

ای قبله گاه ناز ! نمازت دراز باد !

سجاده ات شدم که بسایی جبین به من

بر سینه ام گذار سرت را که حس کنم

نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من

یاران راستین مرا می دهد نشان

این مارهای سرزده از آستین به من

تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است

انگار داده است سلیمان نگین به من

محدوده ی قلمرو من چین  زلف توست

از عرش تا به فرش رسیده ست این به من

جغرافیای کوچک من بازوان توست

ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من ...

 

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در جمعه بیست و ششم بهمن 1386  |
 پريسا مقصودي
 و این هم شاعره ای دیگر از شهر علم و ادب نیشابور زیبا سرکار خانم پریسا مقصودی:

باز اتو... باز پشت دست من

باز فرياد چشم مست من

 
باز زير پتو سكوت و اشك

كار احساس بت پرست من


هي شماها/شما كه مي خنديد

خنده دارد مگر شكست من؟


گر گرفتن همه عالمي دارد

رد عشق است پشت دست من


عشق را تجربه نكرده ايد

كه بگوييد ناز شست من


روزگاري ضريح خواهم شد

و شما ساكنين بت پرست من

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در دوشنبه یکم بهمن 1386  |
 زهرا باقري (كولي نيشابوري)

بانو زهرا باقری با چهره ای مهربان و دوست داشتنی و رفتار متین و با وقار یکی از ارزشمندترین شاعران نیشابور هستند بارها ایشان را در جمع شاعران جوان دیده ام و شاهد بوده ام که چگونه همانند فرزندان او گردش حلقه زده اند و بانو باقری همچون مادری مهربان با آنها مشغول گفتگو بوده است یکی از کتاب های شعر ایشان با نام ((شیرین تر از فرهاد )) را مطالعه کرده ام و اشعار زیبا و لطیف آنها که ترکیبی است از ذوق و عشق و لطافت زنانه مرا غرق در لذت کرده است  و اینک شعری زیبا از ایشان را تقدیمتان می کنم

چنان دلبسته ام به شيوه بادام چشمانت

كه هر جا مي روم سر مي خورم در دام چشمانت

 
اگر قبله ام تغيير كرد و بت پرستيدم

تمام هر رو آورد به اسلام چشمانت


خيالاتي شدم اصلا نمي فهمم چرا هستم

دچار لمس پنهان خوش اندام چشمانت


فقط بگذار كولي وار بر توفان بميرم تا

فرو ننشاند اين امواج را آرام چشمانت


قمار شاعران تا دستخون امري طبيعي است

و من در دستخون محتاج وامم وام چشمانت


گل مولا" نگو يا هو نمي فمم چه مي گويي

مرا گمراه كرده كاملا پيغام چشمانت


بلاتكليفي ام را چاره كن هر طور كه مي خواهي

فقط كاري كن ممنونم از اقدام چشمانت

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در دوشنبه یکم بهمن 1386  |
 فاطمه کرخی
و اما یک غزل  از خانم فاطمه کرخی شاعره ی نیشابوری که عضو خانواده ی ادیب پرور کرخی هستند :

زنجیر باد را به صدا در می آورد

سرما دوباره اشک مرا در می آورد

 باران وباد یکسره بر شانه های بید

اورا به رقص پیش خدا در می آورد

 یا دوره گرد پیر که از کیف زخمی اش

مرهم برای آینه ها درمی آ ورد

 سیگار مرده گوشه ی لب های کاج پیر

کبریت را  ز  جیب هوا در می آ ورد

 مادر بزرگ از ته صندوق کهنه اش

 پیراهنی به رنگ عزا در می آ ورد

 حالا بخواب رستم واز ماجرا بخوان

دنیا به جای مرگ  برادر می آورد!

 تابوت خسته، بوی گلاب وصدای باد

نه ! او نمرده است 

                    ادا در می آورد......

 

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در پنجشنبه یکم آذر 1386  |
 ایمان کرخی
ایمان کرخی شاعر جوان نیشابور که هم اکنون دانشجوی رشته ی حقوق می باشد (ایشان برادرزاده ی استاد  عباس کرخی است )یک شعر از ایشان که از وبلاگ زیبایش  به نام( تکرار نام دیگر تکرار است )برداشته ام می نویسم این وبلاگ را نیز لینک کرده ام و اما شعر زیبای ایمان کرخی:

کسی به صورت خورشید چلچراغ کشید        به شکل تازه ای ازدست اتفاق کشید

کلید سرد شد  از برق رفت :تاریکی             هوا سیاه مسلم  به خانه باغ کشید

حضور ملتهب روح      واقعی تر شد          بخار شیهه زد و گربه سخت ماغ کشید

کلید سرد شد از برق رفت در انگشت          مسیر روشنی از چشم های زاغ کشید

جهان اتاق شد و     او  دو تایی مارا           دوتا ستاره ی کم نور     در اتاق کشید

که سقف خانه ترک خورد سرد شد دنیا        کسی نیامد و   کبریت بر اجاق کشید !

کسی نیامد وصد قرن     منتظر بودیم          کسی نیامد وصد سینه را به داغ کشید

کسی نیامد و     ما انتظار را خوردیم        گرسنگی غزلی را به واق...  واق...  کشید

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در یکشنبه سی و یکم تیر 1386  |
 عباس کرخی
و اما استاد بزرگوار آقای عباس کرخی که از یک خانواده ی ادیب و پارسی دوست قدم به عرصه ی ادبیات نهاده وهم اکنون در کسوت مقدس دبیری با مدرک کارشناسی ارشد ادبیات یکی از موفق ترین دبیران این رشته می باشد و در کنار این شغل شریف به تعلیم شعر به شاعران جوان نیز مشغول است و خود نیز اشعار زیبایی سروده که یک نمونه ی آن را در ذیل می نویسم :

یک نفر روی زخم های دلم  پیرهن می درید...می رقصید

با دو پای بریده در طوفان  تند تر می دوید ...می رقصید

 

یک طرف دشمنی اهورایی  قطعه های مرا  کفن  می کرد

یک طرف دوستی برادر وار  با نگاهی پلید   می رقصید

 

پیرهن پاره پاره می کردند  با شراب استخاره می کردند

یک طرف مولوی غزل می خواند یک طرف بایزید می رقصید

 

دف ونی آتشی به پا کردند  باربد را به مجلس آوردند

حافظ از ترک ماهرو می گفت  حضرت بوسعید می رقصید

 

هیجان های آن شب شرقی  آنقدر ساده بود ورویایی

که درآن محفل تماشایی  هر کسی  می رسید می رقصید

 

الغرض بی قراری مارا  داستان خماری  ما را

هر کسی می شنید می خندید هر کسی می شنید می رقصید

 

 

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در یکشنبه سی و یکم تیر 1386  |
 علیرضا بدیع (2)
و شعر زیبای دیگر از شاعر جوان علیرضا بدیع برگرفته از وبلاگ بهار اندام ایشان که من هم آن را لینک کرده ام :

( همیشه خواسته ام از خدا فقط او را

چنان که خسته تنی چای قند پهلو را !

به مرگ راضی ام ؛  آن جا که راوی قصه

سپرده است به او پیک نوشدارو را

سفر که فاصله انداخت بین ما ، امروز

دوباره سوی من آورده این پرستو را )

***

- تن تو عطر پراکنده  یا که آورده ست

نسیم صبح نشابور با خود این بو را ؟

دوباره از تو نوشتم هوا معطر شد

بریده اند به نام تو ناف آهو را

گرفته اند به نام غنایم جنگی

سیاه لشگر مو ها کمان ابرو را !

مرا دلی ست پر از آه و آرزو ...

مشکن برای روز مبادا چراغ جادو را

تو شاعرانه ترین اتفاق عمر منی

بگو چکار کنم چشم ماجرا جو را ؟

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در یکشنبه سی و یکم تیر 1386  |
 معصومه سادات شاکری
و این هم یک شعر از معصومه سادات شاکری شاعره ی سپید سرای جوان نیشابور برگرفته از کتاب مجموعه شعر ایشان به نام (سایه هایی که کوتاه می شوند):

مثل همیشه به سراغت می آید

با واژه هایی که همه ی حجم فضا را اشغال کرده .

حتی فرصت رصد کردن درد را هم نداری

هر روز

در لا به لای هزار چرای ناگفته بزرگ می شوی

بدون این که حتی زبان مادری ات را برانی .

تازه حالا بعد از پنجاه سال ،

باید تاوان جهالت عنکبوت های نفرین شده را پس بدهی .

شبیه شعبده باز پیر همسایه،

که فقط به خاطر کشیدن سایه های سراب ،

برای همیشه محکوم به مرگ شد ! 

 

 

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در یکشنبه سی و یکم تیر 1386  |
 فاطمه ابراهیمیان
و اما سپید نویس با استعداد شهر نیشابور خانم فاطمه ابراهیمیان که من مثل دخترم دوستش دارم. و وبلاگ قشنگش  را هم لینک کرده ام :  

انگشت ها ی اشاره

و

پیچک هایی که می روند تا

آبرویی که بادها را به قرمزترین ها می کشاند

- پیچ

- پیچک

: بپیچ و بعد با تمام وجود

عق بزن روی هر آنچه که

به ممنوعه ها سنگ می زنند

: بپیچ

روی هوا

هوس...

" خدا

پی

چک ها را

پیچک آفریده است"
|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در یکشنبه سی و یکم تیر 1386  |
 محمد صابری تولای
  و اکنون شعری از شاعر توانای نیشابوری آقای محمد صابری تولایی :

((آخرین جرعه ی این قهوه ))

 آواز دل انگیز بنان را می برد

جاده بی آن که بداند چمدان را می برد

بادبان های برافراشته ی گیسویش

آب چشمان قشنگ ملوان را می برد

آخرین جرعه ی این قهوه چه تلخ است ، و باز

دست با لرزه به لب ،استکان را می برد

صورت روز و شب آرام به هم می چسبید

گردش عقربه با زور ، زبان را می برد

دورتر ،پنجره ای رو به نبودن وا شد

دشت بر شانه ، جهانی هیجان را می برد

چمدان ، کوه ، درخت بنه ، حسی مبهم

و کلاغی که صدایش ، سرمان را می برد  

 

 

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در سه شنبه نوزدهم تیر 1386  |
 علیرضا بدیع
و اما شاعر جوان و فوق العاده با استعداد نیشابور علیرضا بدیع که با غزل های زیبای خود همگان را مجذوب ساخته و با وجود سن کم مقام های مختلف کشوری و استانی را در جشنواره های شعر به خود اختصاص داده و تا کنون یک کتاب مجموعه ی غزل به نام (حبسیه های یک ماهی )از اشعار زیبای او به چاپ رسیده و کتاب دوم نیز به زودی به بازار ارائه خواهد شد،و این هم غزلی زیبا از این شاعر جوان:

((یخ بستن تقویم در آتش))

من و آیینه ، رو در روی هم یک ریز می رقصیم در آتش

و در حالی که پشتم خم شده مانند حرف ((م)) در آتش

 حساب لحظه ها در رفته از دست من و این شعر سرگردان

تماشایی است در این لحظه ها ، یخ بستن تقویم در آتش

 تمام عابران گفتند زیر لب:چه مرد نا به هنجاری!

که نصف هستی اش در منجلاب افتاده است و نیم در آتش

 نمی ترسم از این هیبت ، سمندر گونه می رقصم و می دانم

گلستانی فراهم می شود در شأن ابراهیم در آتش

 و من می سوزم و فردا به باقی مانده ام با گریه می گویی:

به دست این و آن افتاد میراثی که شد تقسیم در آتش

 و از خاکسترم دیوانه ای دیگر به این بیغوله می آید

و می آید کنار قبر انسانی که شد ترسیم در آتش 

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386  |
 ابراهیم لگزیان
استاد ابراهیم لگزیان که همچون استاد صفادل حق بزرگی به گردن شعر نیشابور دارد نیز از شاعران ارزشمند نیشابور می باشد.که در اینجا  یک غزل ایشان را می نویسم.

محکم ببند مشت چپت دیده می شود

این دور آخر است،گلت چیده می شود

باید نصیب فتنه ی باد خزان شود

سیبی که در بهار پلاسیده می شود

در بارش مضاعف باران و برگ و باد

لب های سرخ توست که بوسیده می شود

باید برای خویش گلی دست و پا کنی

دختر،چقدر سرزده فهمیده می شود

ایت بت برای نصب در آیینه ای کبود

با دست های چشم، تراشیده می شود 

**************************

این بت برای نصب در آیینه ای کبود

با دست های چشم ٬ تراشیده می شود

 

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386  |
 خدابخش صفادل
اولین شاعری که در این وبلاگ به معرفی ایشان خواهم پرداخت استاد خدابخش صفادل کارشناس زبان و ادبیات فارسی بازنشسته ی آموزش و پرورش متولد سال ۱۳۳۲ می باشد ایشان از شاعران ارزشمند شهر ماست که با کسب چندین مقام برتر کشوری و استانی در جشنواره های مختلف خوش درخشیدنیشابور سربلند را سربلند تر ساخت از کتاب های شعر استاد می توان به کتاب (شاعر نبودم چشمهایت شاعرم کرد )و کتاب آبی های لال که به زودی به بازار عرضه می شود اشاره کرد و  در اینجا بخشی از یک شعر زیبای ایشان   را برایتان می نویسم :

دیوانه وار یکسره زل می زنم به در

روشن شود به روی تو چشمان من مگر

وقتی طنین در زدنت میشود بلند

سر می خورم دو پله یکی رو به سمت در

بی التفات چشم تو شاعر نمی شدم

انداختم اگر چه خودم را به درد سر

حالا به سمت حسرت من شانه می کشی

گیسو به باد داده !مرا با خودت ببر

                                                                        برگرفته از کتاب فصل های خالی از کبوتر

|+| نوشته شده توسط فرانک خجسته طاهری در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386  |
 
 
بالا