برای تنوع هم که شده شعر این پست را از وبلاگ یک شاعر از آذربایجان شرقی به نام موسی درگاهی انتخاب می کنم ایشان فوق لیسانس ادبیات است و وبلاگ زیبایی دارد به نام (شعر و زندگی ) که من لینکش کردم :
بردار از چشمان من الگوي خود را
گفتم تو گرداندي زچشمم روي خود را
آشفته كردي روزهايم را؛كمي هم
واكن پريشان كن برايم موي خود را
لعنت به من لعنت به تو لعنت به هستي
چخ كن زماني ديده اخموي خود را
پروانه را گو شمع را گويد كه هرشب
بيهوده مصرف مي كند نيروي خود را
ايول؛ به نام دوستي خنجر كشيدي
بيرون بكش از سينه ام چاقوي خود را
آيينه آيينه برايم عشق بودي
از بسترم هر شب ربودي بوي خود را
زنجير در زنجير در پايم كشيدي
دادي نگهباني من گيسوي خود را
من خوش خيال خواب يك خرگوش بودم
گرگي در آنسو زد گره ابروي خود را
آشفنه كاكل؛تاج بر سر؛شاه شيرين
گاهي تمنا كن دل بانوي خود را
شطرنج چشمانت مرا داده ست هي كيش
ماتم نشستم تا كني جادوي خود را
افسوس و صد افسوس با من تا نكردي
باري برو تعويض كن اين خوي خود را
من با فدا كاري گرفتم ديده و دل
بزدل نكن تنها دل ترسوي خود را
|
+| نوشته شده توسط
فرانک خجسته طاهری در دوشنبه یکم مرداد 1386
|