تبليغاتX
قلمدان های مرصع

قلمدان های مرصع

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند روبه صفتان زشتخو را نکشند

سید علی صالحی

سلام يعنی برای هميشه ... خداحافظ!

تکليفِ تمام ترانه‌های من
از همين اولِ بسم‌اللهِ بوسه معلوم است
سلام، يعنی خداحافظ!
خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده
ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من،
عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!


همين که گفتم!
ديگر هيچ پرسشی
پاسخ نمی‌دهم!


هی بی‌قرار!
نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بی‌هوا
تو از نگاه چَپ‌چَپِ شب می‌ترسی؟
ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما
کبوترانِ رفته از اينجا را
به رويایِ خوش‌ترين خبر فراخواهيم خواند.


من ... ترانه‌ها وُ
تو ... بوسه‌ها وُ
شب ... سينه‌ريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت،
تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُن‌بستِ آسمان نمانَد.
راه باز ...، جاده روشن وُ
همسفر فراوان است.


برمی‌گرديم
نگاه می‌کنيم
اميدوار به آواز آدمی ...!


آيا شفای اين صبحِ ساکتِ غمگين
بی‌خوابِ آخرين ستاره مُيسر نيست؟
هميشه همين قدم‌های نخستينِ رفتن است
که رازِ آخرين منزلِ رسيدن را رقم می‌زند.


کم نيستند کسانی
که با پاره‌ی سنگی در مُشتِ بسته‌ی باد
گمان می‌کنند کبوتری تشنه به جانب چشمه می‌بَرَند،
اما من و کبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد
ما خوابِ خوشی از احوالِ آدمی ديده‌ايم


از اين پيشتر نيز
فالِ غريب ستاره هم با ما
از همين اتفاق عجيب گفته بود.


ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و
خبر از مسافرِ خوش‌قولِ بوسه رسيد،
رسيد همين نزديکی‌ها
که صبحِ يک جمعه‌ی شريف
از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.
همه چيز دُرست خواهد شد
و شب تاريک نيز از چراغِ تَرک‌خورده عذر خواهد خواست.
همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است،
همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافی‌ست،
همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است.


سلام ...!
سلام يعنی خداحافظ!
خداحافظ اولين بوسه‌های بی‌اختيار
کوچه‌های تنگ آشتی‌کنانِ دلواپس
عصر قشنگِ صميمی
ماه مُعطرِ اطلسی‌های اينقدی، ... خداحافظ!


سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی!
سايه‌نشينِ آب و همپياله‌ی تشنگی سلام،
سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونه‌های حلال،
سلام، ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروز من،
عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!


لطفا نفر بعدی ...!

من هم حق دارم
يک اسمِ ساده نصيبم شود
کسی برايم سيب و سيگار بياورد
دمی بخندد
نگاهم کند
بگويد بَروبچه‌ها ... احوالپرسِ ترانه‌های تواند،
بگويد هر شب، ماه ...
خواب می‌بيند که آسمان صاف خواهد شد.


باز هم وقت ملاقاتِ گريه و گفت‌وگو تمام شد وُ
کسی به ديدار دريا و ستاره نيامد.


سِجل‌های سوخته‌ی ما
پُر از مُهر و علامت به رفتن است.


عجيب است
من به دنيا نيامده‌ام
که پيچک و پروانه از من بترسند
من مايلم يک لحظه سکوت کنيد
ببينيد بَد می‌گويم اينجا
که هنوز هم می‌توان ترانه سرود،
تنها به کوه رفت
کبوتر و غروب و انحنای دامنه را ديد.


آدمی را نامی بوده، نامی هست
که گاه از شنيدن نابهنگامش
برگشته، برمی‌گردد،
اما سِجل‌های سوخته‌ی ما ...!


بوی خوشِ سيب وُ
سيگار نيمه‌سوز می‌آيد.


مُرده‌ام باز خواهد گشت

بو، بوی خوش پيراهن پدر،
چُرتِ خُمارِ ظهر، عطر عجيب خواب
گِل نَمور حاشيه، قطره، حوصله، شير آب
چه شمارش صبوری!
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"


بادبزن را از اين دست
به آن دست خسته می‌دهم
پدر بوی دريا و گندم و گريه می‌دهد.


خُرد و خرابِ سنگ و تابه و طراز
پهلو به پهلو که می‌شود
شوره‌ی خيسِ عرق در بناگوشِ مرده می‌دود
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"


بو، بوی خوش پيراهن پدر
چند ابر پراکنده بالای کوه
پَرپَر پشه‌ای بال ابروی پير
عطر خيس حصير، بادبزن، بوريا،
و زندگی که چيزی نيست
که چيزی نبوده است:
يعنی قشنگ سخت،
سخت و قشنگ و ساده،
خوش و گزنده و بی‌تاب،
پياده‌ی غمگين، تبسم تلخ.
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"


بو، بوی خوش پيراهن پدر
و کودکی غمگين که قرن‌ها بعد
بی‌ديده ... دريا را گريسته بود،
قرن‌ها بعد که هنوز هيچ آسمانی حتی
کبوتر و باران را نمی‌شناخت
وقتی که راهی نيست
زندگی همين است ديگر:
قشنگ سخت، و چند واژه‌ی ترس‌خورده‌ی بی‌رويا
مثل ترانه، مثل تابستان
تابستان است حالا هم
حالا هوای خانه پر از خنکایِ خواب و آسودگی‌ست،
دخترانم خوابند،
هوای کولرِ کهنه‌سال
پر از بوی حصير و شوره‌ی خيسِ پيراهن است.
من دورم از پدر
دورم کرده‌اند از آن همه قشنگ سخت،
عطر عجيب خواب،
گلِ نمور حاشيه، قطره، حوصله، شيرِ آب،
چه شمارش بی‌پايانی!
باز هم تابستان است،
اين ساعت روز، حالا پدر خواب است،
- خواب می‌بيند
خواب علو، عطر خيس حصير، بادبزن، بوريا:
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"


حوصله کُن!

حدس می‌زنم که هوا روشن‌تر خواهد شد
مردم، آسوده
آسمان، آبی
ماه ... بی‌خيال و
ستاره به خواب،
و من که باز با همين سيگارِ لعنتی
راهِ خود را خواهم رفت!


بعدها می‌فهميد!
يعنی يکی‌يکی می‌آييد
بالای مزارِ ماه می‌نشينيد
و آهسته می‌گوييد
اين شعرِ ساده از تو نبود
آسمان يادت داد.


گاه بايد از شدت سادگی
به ستاره رسيد.


ديدی هوا روشن شد
مردم،‌ آسوده
آسمان،‌ آبی ...!


حالا فقط يکی دو صبحِ ديگر تحملم کنيد،
پشتِ سرم، صدای پَرپَرِ پروانه می‌آيد
ماه می‌آيد، يک سلسله ستاره ...، ستاره‌ی روشن،
حتی يک عده هنوز ...!

ديدی هوا روشن شد!


نامه‌ای که برای چندمين‌بار ...

ديگر دلم جا نمی‌گيرد اينجا
بگيرم از رَدِ رويا به گريه اشاره کنم!


هی مثل اين که يک عده آدمی
با چِلِق چِلِق آدامس‌هايشان در دهان
از منِ‌ خسته می‌پرسند:
تو کجا می‌روی اولِ صبح و ستاره،
که شبِ‌ بی‌ستاره و صبح ... برمی‌گردی!؟


می‌گويم تا دلتان بسوزد
می‌گويم می‌روم
می‌روم يک جای خيلی دور،
تا ماه
مقنعه‌ی تاريکش را از خوفِ باد بردارد،
بيايد کنارِ آب و جوارِ خواب و هوای اشاره ...!


چه نُدرتِ بی‌باوری
چه کيفِ قشنگی
چه اتفاقِ عجيبی!
ولی دروغ گفتم،
ماهی‌ها يکی‌يکی می‌آيند
حدودِ همين ساحلِ نزديک
اول به ماهِ غمگينِ بی‌خبر نگاه می‌کنند
بعد رو به آسمان ساکتِ بی‌بوسه
هورهورهور گريه می‌کنند
آنقدر که دلِ دريا
خُرده خُرده بشکند
برود بی‌نام و آينه شود.


دارم دروغ می‌گويم.


باد می‌آيد!
باد می‌آيد و برای هر ماهیِ آشنا
يکی دو تکه‌ی روشن از رويای آينه می‌آورد
آواز می‌خواند
می‌گويد شما هم آواز بخوانيد
شادمانی چيزی‌ست
که فقط از نطفه‌ی زنان به بوسه‌ی باران خواهد رسيد.
راست می‌گويم
دريا دارد بالا می‌آيد
دريا دارد خُرده خُرده
خواب‌های خود را برمی‌دارد
آينه‌ها را می‌بوسد، می‌رود يک طرفی دور ...!


آن وقت من به خودم می‌گويم
تو بايد دوباره به خوابِ خانه برگردی
دلت آرام خواهد گرفت
دست‌هايت پُر از بوی پيراهن وُ
عطرِ مَرمَر و بوسه‌های ماه خواهد شد!
راست و دروغش با خداست!
تمامِ حکايتِ ما همين بود:
نه غَريبی آمد وُ
نه آشنايی رفت.


اَبلهِ عزيز، هی اَبلهِ عزيز!

متاسفم
شما مظلومِ مهربانِ دروغگويی هستيد
هرگز حواستان به ساعتِ دقيقِ عصرِ سه‌شنبه
نبوده است.
شما تفاوتِ ميانِ ماه و جيوه‌ی کبود را نمی‌فهميد
نگرانِ آسياب‌های بادی نباشيد
دارند برای خودشان آهسته می‌چرخند.
حالا برگرد خانه
چترت را بياور
يک نفر
جمله‌ی عجيبی روی ديوارِ رو به رو نوشته است:
شَته‌ی کور
تا کی می‌تواند پشتِ پروانه پنهان شود؟
متاسفم!
آيا بندِ کفش‌تان را هميشه خودتان می‌بنديد؟
گِرِه کور علامت خوبی نيست،
کِشِ پيژامه‌ات ... آقا!
مراقب باشيد.

دريغا دلاورِ دِلامانچا!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 20:57  توسط فرانک خجسته طاهری   | 

هوشنگ ابتهاج

دوستان اینم شعر زیبای استاد هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)


ارغوان شاخه همخون جدا مانده من


آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟

یا گرفته است هنوز ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 20:48  توسط فرانک خجسته طاهری   | 

گالیا از هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود.


دیر است ، گالیا!

در گوش من فسانهٔ دلدادگی مخوان!

دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!

دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 20:44  توسط فرانک خجسته طاهری   | 

مادر

برای تو می نویسم ای آشنای همیشه از من دور ؛

برای تو که ناب ترین عشق ها را در سینه ات گنجانده ای

برای تو که بها نه های زنده بودنت را یاد برده ای اما شیوه های عاشقی ات  آنچنان در سینه مهربانت حک شده که هیچ آلزایمری نخواهد توانست آنها را بزداید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 20:34  توسط فرانک خجسته طاهری   | 

آبی خاکستری سیاه (حمید مصدق)

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 20:20  توسط فرانک خجسته طاهری   | 

آرش کمانگیر از سیاوش کسرایی

آرش کمانگیر‌

برف می‌بارد،
برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه‌ها خاموش،
دره‌ها دلتنگ،
راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ.

بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،
یا که سوسوی چراغی، گر پیامی‌مان نمی‌آورد،
رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان،
ما چه می‌کردیم در کولاک دل‌آشفتۀ دم‌سرد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 19:48  توسط فرانک خجسته طاهری   | 

به علي گفت مادرش روزي از فروغ فرخزاد

علي بونه گير
نصف شب از خواب پريد
چشماشو هي ماليد با دس
سه چار تا خميازه كشيد
پا شد نشس
چي ديده بود ؟
چي ديده بود ؟
خواب يه ماهي ديده بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 18:12  توسط فرانک خجسته طاهری   | 

خماری عشق

 و این هم دل نوشته ای از خودم  :

نهیب زدم به دلم  ٰٰ؛  می پرستی کار تو  نیست

و مستی و بی خبری شیوه  ی قرار تو  نیست

دل بهانه جو  دیار صالحان پاک   است

 و عاشقی و خماری سازگار  تو   نیست

شراب نوشابه ی مطربان  بی پرواست

سیه دلی و بد مستی شعار تو نیست

××××

شبی که دید  دو چشمم خمار چشمانت

 دلم بلرزید و گفت زمان  قرار تو نیست

دمی  که مست دو چشمت شراب نوشیدم

دلم بخندید و گفت او  در انتظار تو نیست

ز چشم مست نگار؛شراب می نوشی ؟

دگر زمین و زمانه در اختیار تو نیست

و گفت رندانه این سخن با من دل

ز مستی و بی خبری راه فرار تو نیست





+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 1:31  توسط فرانک خجسته طاهری   | 

سلام دوستان ببخشید که دیر آپدیت کردم مشغله های زندگی باعث می شه که آدم خودش و دلخوشی هاشو از یاد ببره به هر حال با شهر تازه ای از شاعره ی معاصر خانم فاطمه سوقندی از وبلاگ جدیدشون وبلاگم رو آپدیت می کنم :

قاب شد خنده هات در ذهنم، من خودم را گریستم اما!

تار و پودم هنوز جان دارد،بی تو انگار نیستم،اما!

برکه در چشم هام لغزیده و تو تکرار می شوی در آن

ماه و برکه؟!! خیال ناممکن! با خیال تو زیستم اما.          بقیه در ادامه مطلب 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 0:44  توسط فرانک خجسته طاهری   | 

سلام به همه ی معلمهای ارزشی و پرتلاش میهنم روزتون مبارک
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 18:7  توسط فرانک خجسته طاهری   |